تبلیغات
PACT

  • Archive
  • Contact
توضیحات :
سلام به دوستان عزیز. امیدوارم مطالب این وبلاگ مفید و مورد استفاده شما قرار گیرد.


دوستانی که مایل به تبادل لینک با ما هستند به پایین همین صفحه مراجعه کنید.
منوی اصلی
نظرسنجی
نظرتون در مورد کیفیت وبلاگ چیه ؟

درباره ما

سلام به دوستان عزیز. امیدوارم مطالب این وبلاگ مفید و مورد استفاده شما قرار گیرد.


دوستانی که مایل به تبادل لینک با ما هستند به پایین همین صفحه مراجعه کنید.
ایجاد کننده وبلاگ : فرشته عبادی

این صفحه را به اشتراک بگذارید
اس ام اس های عاشقانه تم n73 اس ام اس یک دستور عالی برای کاربران ویندوزv نصب ویندوز xp بصورت کاملاً خو اس ام اس لاو امام حسن (ع) نرم افزار نوکیا سری nجدید اس ام اس تازه sms عاشقانه ( آهنگساز : امیر هوشنگ شاهرخی ) اس ام اس شب یلدا - پیامك برای شب یلدا - sms و پیام کوتاه پیامک عاشقانه sms rooz madar - اس ام اس تبریک روز مادر و زن اوضاع سیاسى اس ام اس روز پیامک های بسیار زیبا راهنمای خرید یك حافظه جانبی فلش اس ام اس تبریک روز مادر و زن قسمت دوم اس ام اس عاشقانه جدید فال حافظ Mohammad Jahandar - Khanoom آهنگ جدید و فوق العاده زیبای شهرام امیری به نام بزار خیال كنم | خلفای راشدین اس ام اس موبایل اس ام اس عشقولانه اس ام اس و پیامک آغاز ماه مبارک رمضان - sms jadid mah ramezan اس ام اس مبعث تاریخ صدر اسلام اس ام اس جدید آهنگ جدید و زیبای Zipp Bax به نام Every Body اس ام اس عاشقانه عکس عکس جدید Tamer Hosny - Fairuz حكومت امویان sms Mobile اس ام اس جوک اس ام اس 2009 ویدئو جدید و زیبای محمد جهاندار به نام خانوم مجموعه اس ام اس های تبریک مبعث پیامبر بزرگ اسلام حضرت محمد مصطفی اس ام اس عشقی فال حافظ جاوا احضار امام (ع) از مدینه به سامراء پیامک روز مبعث اس ام اس سرکاری تاریخ ایران اسلامی پیام کوتاه - sms - اس ام اس تسلیت تاسوعا و عاشورا امام علی (ع) آهنگ جدید و بسیار زیبای Tamer Hosny به نام Fariuz
آخرین مطالب

آمار بازدید

کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :


تاریخ ارسال مطلب : دوشنبه 22 شهریور 1389 - 10:50 ق.ظ

دلایل ومعجزات امام على نقى علیه السلام


اكتفا مى كنیم به ذكر چند خبر:
نگین گرانبها
اول  در ( اءمالى ) ابن الشیخ از منصورى وكافور خادم مروى است كه در سرّ من ر.ى حضرت هادى علیه السلام همسایه اى دات كه اورا یونس نقاش ‍ مى گفتند وبیشتر اوقات خدمت آن حضرت مى رسید وآن جناب را خدمت مى نمود. یك روز وارد شد خدمت آن جناب در حالتى كه مى لرزید وعرض كرد: اى سید من ! وصیت مى كنم كه با اهل بیت من خوب رفتار كنى ، حضرت فرمود: مگر چه خبر است ؟ وتبسم مى كرد. عرض كرد كه موسى بن بغا یك نگینى به من داد كه آن را نقش كنم وآن نگین از خوبى قیمت نداشت من چون خواستم آن نگین را نقش كنم شكست و++دوقسمت شد وروز وعده فردا است وموسى بن بغا [یا] مر
ا هزار تازیانه مى زند
+++ یا خواهد كشت . حضرت فرمود: اینك بروبه منزل خود تا فردا شود همانا چیزى نخواهى دید مگر خوبى . روز دیگر صبحگاهى خدمت آن حضرت رسید عرض كرد پیك موسى به جهت نگین آمده است . فرمود: برونزد اونخواهى دید جز خیر وخوبى . آن مرد دیگرباره گفت كه الحال من نزد او روم چه بگویم ؟ حضرت فرمود: توبرونزد اووگوش كن چه با تومى گوید همانا جز خوبى چیز دیگر نخواهد بود. مرد نقاش رفت وبعد از زمانى خندان برگشت و عرض كرد: اى سید من ! چون رفتم نزد موسى مرا گفت : جوارى من در باب آن نگین با هم مخاصمت كردند آیا ممكن مى شود كه اورا دونصف كنى تا دونگین شود كه نزاع ومخاصمه آنها بر طرف شود. حضرت چون این بشنید خدا را حمد كرد و فرمود: چه در جواب اوگفتى ؟ گفت : گفتم مرا مهلت بده تا فكرى در امر آن كنم ، حضرت فرمود: خوب جواب گفتى .(16)
نعمت ایمان وعافیت
دوم  شیخ صدوق در ( اءمالى ع( از ابوهاشم جعفرى روایت كرده كه گفت : وقتى فقر وفاقه بر من شدت كرد خدمت حضرت امام على نقى علیه السلام شرفیاب شدم پس مرا اذن داد پس چون نشستم فرمود: ابوهاشم ! كدام نعمتهاى خدا را كه به توعطا كرده مى توانى ادا وشكر آن كنى ؟ ابوهاشم گفت ندانستم چه جواب گویم ، پس خود آن حضرت ابتدا كرد فرمود: ایمان را روزى توكرد پس حرام كرد به سبب آن بدن تورا بر آتش وروزى كرد تورا عافیت تا اعانت كرد تورا بر طاعت وروزى كرد تورا قناعت پس حفظ كرد تورا از ریختن آبرویت ، اى ابوهاشم ! من ابتدا كردم تورا به این كلمات به جهت آنكه گمان كردم كه تواراده كرده اى كه شكایت كنى نزد من از آنكه با تواین همه انعام كرده وامر كردم كه صد دینار زر سرخ به تودهند بگیر آن را.(17)
مؤ لف گوید: كه از این حدیث شریف استفاده شود كه ایمان از افضل نعم الهیه است وچنین است زیرا كه قبول شدن تمام اعمال منوط به آن است .
ودر مجلد پانزدهم [چاپ قدیم ] ( بحار ) است :


( بابُ الرِّضا بِمَوْهِبَةِ الاِیمانِ وَ اِنَّهُ مِنْ اَعْظَم النِّعَم فَنَسْئَلُ اللّهَ سُبْحانَهُ وَ تَعالى اَنْ یُثَبِّتَ الایمانَ فى قُلُوبِنا وَ یُطهِّرَ الدِّیوانَ مِنْ ذُنُوبِنا ) .(18)
وبعد از ایمان ، نعمت عافیت است ، فَنَسْئَلُ اللّهَ تَعالى الْعافِیَةَ، عافِیَةَ الدُّنْیا وَ الا خِرَة .
روایت شده كه خدمت حضرت رسول صلى اللّه علیه وآله وسلم عرض شد كه اگر من درك كردم شب قدر را چه از خداوند خود بخواهم ؟ فرمود: عافیت را وبعد از عافیت ، نعمت قناعت است ، روایت شده در ذیل آیه شریفه : ( مَنْ عَمِلَ صالِحا مِنْ ذَكِرٍ اَوْ اُنْثى وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْیِیِنَّهُ حَیاةٌ طَیِّبَةً ) (19) كه ظاهر معنى آن این است كه هر كه بكند عمل صالح یعنى كردار شایسته از مرد یا زن واومؤ من باشد چه عمل باشد چه عمل بدون ایمان استحقاق جزاء ندارد البته اورا زندگانى دهیم در دنیا زندگانى خوش . سؤ ال شد از معصوم علیه السلام كه این حیات طیبه كه زندگانى خوش باشد چیست ؟ فرمود: قناعت است . (20) واز حضرت صادق علیه السلام روایت است كه فرمود: هیچ مالى نافعتر نیست از قناعت به چیز موجود.(21) فقیر گوید: كه روایات در فضیلت قناعت بسیار است ومقام گنجایش نقل ندارد.
نقل شده كه به حكیمى گفتند: دیدى توچیزى را كه از طلابهتر باشد؟ گفت : بلى ، قناعت است وبه همین ملاحظه كلام بعض حكما كه گفته ( اِسْتِغْناؤُكَ عَنِ الشَّى ء خَیْرٌ مِنْ اسْتِغْنائِكَ بِهِ ) . گفته شده كه دیوجانس كلبى كه یكى از اساطین حكماء یونان بود، مردیم متقشف وزاهد بوده وچیزى اندوخته نكرده بود وماءوایى براى خود درست ننموده بود وقتى اسكندر اورا به مجلس خود دعوت نمود، آن حكیم به رسول اسكندر فرمود كه بگوبه اسكندر آن چیز كه تورا منع كرده از آمدن به نزد من همان چیز مرا باز داشته از آمدن به نزد تو، آنچه تورا منع كرده سلطنت تواست ، وآنچه مرا بازداشته قناعت من است .
( وَ لَقَدْ اَجادَ مَنْ قالَ ) : (22)
وَجَدْتُ الْقَناعَةَ اَصْلَ الْغِنى
وَ صِرْتُ بِاَذْیالِها مُمْتَسِكُ
فَلاذایَرانى عَلى بابِهِ
وَ لاذایَرانى بِهِ مُنْهَمِك
وَ عِشْتُ غَنِیّا بِلادِرْهَمٍ
اَمُرُّ عَلَى النّاسِ شِبْهَ الْمَلِكِ(23)
وَ لِمُوْلانا اَبى الْحَسَنِ الرّضا علیه السلام :
لَبِسْتُ بُالْعِفَّةِ ثَوْبَ الْغَنِى
وَ صِرْتُ اَمْسى شامِخَ الرَّاْسِ
لَسْتُ اِلَى النَّسْناسِ مُسْتَانِسا
لكِنَّنى آنِسُ بِالنّاسِ
اِذا رَاءَیْتُ التَّیْهَ مِنْ ذِى الْغِنى
تِهْتُ عَلَى التَّائِه بِالْیاسِ
ما اِنْ تَفاخَرْتُ عَلى مُعْدِمٍ
وَ لاتَضَعْضَعْتُ لافْلاسٍ
تعلیم معجزه آساى 73 زبان
سوم  ابن شهر آشوب وقطب راوندى از ابوهاشم جعفرى روایت كرده اند كه گفت : خدمت حضرت امام على نقى علیه السلام شرفیاب شدم پس با من به زبان هندى تكلم كرد من نتوانستم درست جواب دهم ودر نزد آن حضرت ركوه اى بود مملواز سنگریزه پس یكى از سنگریزه ها را برداشت ومكید پس نزد من افكند من آن را در دهان گذاشتم وبه خدا سوگند كه از خدمت آن جناب برنخاستم مگر آنكه تكلم مى كردم به هفتاد وسه زبان كه اول آن زبان هندى باشد.(24)
حیوان سریع السیر
چهارم  ونیز از ابوهاشم جعفرى روایت شده كه گفت : شكایت كردم به سوى مولاى خود حضرت امام على نقى علیه السلام كه چون از خدمت آن حضرت از سرّ من راءى مرخص مى شوم وبه بغداد مى روم شوق ملاقات آن حضرت را پیدا مى كنم ومرا مركوبى نیست سواى این یابوكه دارم وآن هم ضعف دارد واز آن حضرت خواستم كه دعایى كند براى قوت من براى زیارتش ، حضرت فرمود: ( قَوّاكَ اللّهُ یا اَباهاشِمٍ وَ قَوّى بِرْذَوْنَكَ ) . خدا تورا قوت دهد وقوت دهد یابوى تورا.
پس از دعاى آن حضرت چنان بود كه ابوهاشم نماز فجر در بغداد مى گذاشت وبر یابوى خود سوار مى گشت وآن همه مسافت مابین بغداد وسامره را طى مى كرد و وقت زوال همان روز را به سامره مى رسید واگر مى خواست برمى گشت همان روز به بغداد واین از دلایل عجیبه بود كه مشاهده مى گشت .(25)
آینده سامراء
پنجم  در ( امالى ) شیخ طوسى از حضرت امام على نقى علیه السلام روایت شده كه فرمود: آمدم سرّ من راءى از روى كراهت واگر بیرون شوم نیز از روى كراهت خواهد بود، راوى گفت : براى چه سید من ؟ فرمود: به جهت خوبى هواى آن وگوارا بودن آب آن وقلت درد در آن .
( ثُمَّ قالَ علیه السلام : تُخْرَبُ سُرَّ مَنْ رَاءْى حَتّى یَكُونَ فیها خانٌ وَ بَقّالٌ لِلْمارَّةِ وَ عَلامَةُ تَدارُكِ خَرابِها تَدارُك الْعمارَةِ فى مَشْهَدى مِنْ بَعْدى ) .(26)
علت شیعه شدن یك اصفهانى
ششم  قطب راوندى روایت كرده كه جماعتى از اهل اصفهان روایت كرده اند كه مردى بود در اصفهان كه اورا عبدالرحمن مى گفتند واوبر مذهب شیعه بود به او گفتند به چه سبب تودین شیعه را اختیار كردى وقائل به امامت حضرت امام على نقى علیه السلام شدى ؟ گفت : به جهت معجزه اى كه از اومشاهده كردم وحكایت آن چنان بود كه من مردى فقیر وبى چیز بودم وبا این حال صاحب زبان وجراءت بودم . در یكى از سالها اهل اصفهان مرا با جماعتى به جهت تظلم به نزد متوكل فرستادند چون ما به نزد متوكل رفتیم روزى بر در خانه اوبودیم كه امر شد به احضار على بن محمّد بن الرضا علیهم السلام ، من از شخصى پرسیدم كه این مرد كیست كه متوكل امر كرده به احضار آن ؟ گفت : اومردى است از علویین كه رافضه اورا امام مى دانند، پس از آن گفت : ممكن است متوكل اورا خواسته باشد براى آنكه اورا به قتل رساند. من با خود گفتم كه از جاى خود حركت نمى كنم تا این مرد علوى بیاید و اورا مشاهده كنم پس ناگهان شخصى سوار بر اسب پیدا شد مردم به جهت احترام در طرف راست وچپ راه اوصف كشیدند واورا مشاهده مى كردند پس چون نگاه من بر اوافتاد محبت اودر دل من جاى گرفت پس شروع كردم در دعا كردن كه خداوند شرّ متوكل را از اوبگرداند وآن جناب از میان مردم مى گذشت در حالى كه نگاهش به یال اسب خود بود وبه جاى دیگر نگاه نمى كرد تا به من رسید ومن هم مشغول به دعا در حق اوبودم پس چون محاذى من شد روى خود به من كرد و فرمود: خدا دعایت را مستجاب كند وعمرت را طولانى ومال واولادت را بسیار گرداند. چون من این را بشنیدم مرا لرزه گرفت ودر میان رفقایم افتادم ، پس ایشان از من پرسیدند كه تورا چه مى شود؟ گفتم : خیر است وحال خود را با كسى نگفتم . چون برگشتم به اصفهان خداوند مال بسیار به من عطا كرد وامروز آنچه من اموال در خانه دارم قیمتش به هزار درهم مى رسد سواى آنچه بیرون خانه دارم وده اولاد هم مرا روزى شد وعمرم هم از هفتاد تجاوز كرده ومن قائلم به امامت كسى كه از دل من خبر داده ودعایش در حق من مستجاب شده .(27)
حكایت زینب دروغگو
هفتم  ونیز قطب راوندى نقل كرده روایتى كه ملخصش آن است كه در ایام متوكل زنى ادعا كرد كه من زینب دختر فاطمه زهرا علیها السلام مى باشم . متوكل گفت : كه از زمان زینب تا به حال سالها گذشته وتوجوانى ؟ گفت : رسول خدا صلى اللّه علیه و آله وسلم دست بر سر من كشید ودعا كرد كه در هر چهل سال جوانى من عود كند. متوكل مشایخ آل ابوطالب واولاد عباس وقریش را طلبید همه گفتند: اودروغ مى گوید، زینب در همان فلان سال وفات كرده . آن زن گفت : ایشان دروغ مى گویند، من از مردم پنهان بودم كسى كه از حال من مطلع نبود تا الحال كه ظاهر شدم . متوكل قسم خورد كه باید از روى حجت ودلیل ادعاى اورا باطل كرد. ایشان گفتند: بفرست ابن الرضا را حاضر كنند شاید اواز روى حجت كلام این زن را باطل كند. متوكل آن حضرت را طلبید وحكایت را با وى بگفت ، حضرت فرمود: دروغ مى گوید زینب در فلان سال وفات كرد. گفت : این را گفتند، حجتى بر بطلان قول او بیان كن . فرمود: حجت بر بطلان قول اوآنكه گوشت فرزندان فاطمه بر درندگان حرام است اورا بفرست نزد شیران اگر راست مى گوید شیران اورا نمى خورند، متوكل به آن زن گفت : چه مى گویى ؟ گفت : مى خواهد مرا به این سبب بكشد، حضرت فرمود: اینجا جماعتى از اولاد فاطمه مى باشند هر كدام را كه خواهى بفرست تا این مطلب معلوم توشود.


راوى گفت : صورتهاى جمیع در این وقت تغییر یافت بعضى گفتند چرا حواله بر دیگرى مى كند وخودش نمى رود. متوكل گفت : یا اباالحسن چرا خود به نزد آنها نمى روى ؟ فرمود: میل تواست اگر خواهى من به نزد سباع مى روم ، متوكل این مطلب را غنیمت دانست گفت : خود شما نزد سباع بروید. پس نردبانى نهادند و حضرت داخل شد در مكان سباع ودر آنجا نشست شیران خدمت آن حضرت آمدند واز روى خضوع سر خود را در جلوآن حضرت بر زمین مى نهادن آن حضرت دست بر ایشان مى مالید وامر كرد كه كنار روند، تمام به كنارى رفتند واطاعت آن جناب را مى نمودند. وزیر متوكل گفت : این كار از روى صواب نیست آن جناب را زود بطلب تا مردم این مطلب را از اومشاهده نكنند. پس آن جناب را طلبیدند، همین كه آن حضرت پا بر نردبان نهاد شیران دور آن حضرت جمع شدند وخود را بر جامه آن حضرت مى مالیدند حضرت اشاره كرد كه برگردند برگشتند، پس ‍ حضرت بالاآمد وفرمود: هركس گمان مى كند كه اولاد فاطمه است پس در این مجلس بنشیند. این وقت آن زن گفت كه من ادعاى باطل كردم ومن دختر فلان مردم وفقیرى مرا باعث شد كه این خدعه كنم متوكل گفت : اورا بیفكنید نزد شیران تا او را بدرند، مادر متوكل شفاعت اورا نمود ومتوكل اورا بخشید.(28)
هشتم  شیخ مفید وغیره از خیران اسباطى روایت كرده اند كه گفت : وارد مدینه شدم وخدمت حضرت امام على نقى علیه السلام مشرف گشتم ، حضرت از من پرسید كه واثق چگونه بود حالش ؟ گفتم : در عافیت بود ومن ده روز است كه از نزد اوآمدم ، فرمود: اهل مدینه مى گویند اومرده است ؟ عرض كردم : من از همه مردم عهدم به اونزدیكتر است واطلاعم به حال اوبیشتر است . فرمود: اِنَّ النّاسَ یَقُولُونَ اِنَّهُ قَدْ ماتَ؛ یعنى مردم مى گویند كه واثق مرده است . چون این كلام را فرمود، دانستم كه از مردم ، خود را اراده فرموده ، پس فرمود كه جعفر چه كرد؟ عرض كردم : به بدترین حال در زندان محبوس بود. فرمود: همانا اوخلیفه خواهد بود، سپس  فرمود: ابن زیات چه مى كند؟ گفتم : امر مردم به دست اوبود وامر، امر اوبود. فرمود: ریاست اوبر اوشوم خواهد بود. پس مقدارى ساكت شد آن حضرت وبعد فرمود: نیست چاره از اجراء مقادیر اللّه واحكام الهى ، اى خیران بدان كه واثق مرد و جعفر متوكل به جاى اونشست وابن زیات كشته گشت . عرض كردم : كى واقع شد این وقایع فدایت شوم ؟ فرمود: بعد از بیرون آمدن توبه شش روز.(29)
مؤ لف گوید: واثق هارون بن معتصم خلیفه نهم بنى عباس است وجعفر متوكل برادر اواست كه بعد از اوخلیفه شد وابن زیات محمّد بن عبدالملك كاتب صاحب تنور معروف است كه در ایام معتصم وواثق به امر وزارت اشتغال داشت وچون متوكل خلیفه شد اورا بكشت چنانكه در باب معجزات حضرت جواد علیه السلام به آن اشاره كردیم .
دعا براى رفع مشكلات
نهم  شیخ طوسى روایت كرده از فحام از محمّد بن احمد هاشمى منصورى از عموى پدرش ابوموسى عیسى بن احمد بن عیسى بن المنصور كه گفت : قصد كردم خدمت امام على نقى علیه السلام را روزى . خدمتش مشرف شدم عرض كردم : اى آقاى من ! این مرد، یعنى متوكل مرا از خود دور گردانیده وروزى مرا قطع كرده و ملول از من ومن نمى دانم این را مگر به واسطه آنكه دانسته است ارادتم را به خدمت شما وملازمت من شما را پس هرگاه خواهشى فرمایى از اوكه لازم باشد بر اوقبول آن خواهش را سزاوار است كه تفضل فرمایى بر من وآن خواهش را از براى من اقرار دهید. حضرت فرمود: درست خواهد شد ان شاء اللّه . پس چون شب شد چند نفر از جانب متوكل پى در پى به طلب من آمدند ومرا به نزد متوكل بردند پس ‍ چون نزدیك منزل متوكل رسیدم فتح بن خاقان را بر در سراى دیدم ایستاده گفت : اى مرد! شب در منزل خود قرار نمى گیرى ما را به تعب مى اندازى ، متوكل مرا به رنج وسختى افكنده از جهت طلب كردن تو. پس داخل شدم بر متوكل دیدم اورا بر فراش خود، گفت : اى ابوموسى ! ما غفلت مى كنیم از تو، توفراموش مى گردانى ما را از خودت ویاد ما نمى آورى حقوق خود را الحال بگوچه در نزد ما داشتى ؟ گفتم : فلان صله وعطا ورزق فلانى ونام بردم چیزهایى چند. پس امر كرد آنها را به من بدهند با ضعف آن ، پس گفتم به فتح بن خاقان كه امام على نقى علیه السلام اینجا آمد؟ گفت : نه ، گفتم : كاغذى براى متوكل نوشت ؟ گفت : نه !
پس من بیرون آمدم چون رفتم ( فتح ) عقب من آمد وگفت : شك ندارم كه تواز امام على نقى علیه السلام دعایى طلب كرده اى پس از براى من نیز از اودعایى بخواه . پس چون خدمت آن حضرت رسیدم حضرت فرمود: اى ابوموسى ! هذا وَجْهُ الرِّضا این روى ، روى خشنودى ورضا است ، گفتم : بلى ! به بركت تواى سید من ولكن گفتند به من كه شما نزد اونرفتید واز اوخواهش نفرمودید. فرمود: خداوند تعالى مى داند كه ما پناه نمى بریم در مهمات مگر به اووتوكل نمى كنیم در سختیها وبلاها مگر بر اووعادت داده ما را كه هرگاه از اوسؤ ال كنیم اجابت فرماید ومى ترسیم اگر عدول كنیم از حق تعالى خدا نیز از ما عدول فرماید. گفتم كه ( فتح ) به من چنین وچنین گفت ، فرمود اودوست مى دارد ما را به ظاهر خود و دورى مى كند از ما به باطن خود ودعا فائده نمى كند براى كسى كه دعا كند مگر به این شرایط، هرگاه اخلاص ورزى در طاعت خدا، واعتراف كنى به رسول خدا صلى اللّه علیه وآله وسلم وبه حق ما اهل بیت وسؤ ال كنى از حق تعالى چیزى را محروم نمى سازد تورا، گفتم : اى سید من تعلیم كن به من دعایى كه مخصوص سازى مرا به آن از بین دعاها، فرمود: این دعایى است كه بسیار مى خوانم من خدا را به آن واز خدا خواسته ام كه محروم نفرماید كسى را كه بخواند آن را بعد از من در مشهد من و دعا این است :
( یا عُدَّتى عِنْدَ الْعُدَدِ وَ یا رَجائى وَ الْمُعْتَمَدُ وَ یا كَهْفى وَ السَّنَدُ وَ یا واحِدُ یا اَحَدُ یاقُل هُوَ اللّهُ اَحَدٌ اَسْئَلُكَ بِحَقِّ مَنْ خَلَقْتَهُ مِنْ خَلْقِكَ وَ لَمْ تَجْعَلْ فِى خَلْقِكَ مِثْلَهُمْ اَحَدَا اَنْ تُصَلِّىِ عَلَیْهِمْ وَ تَفْعَلَ بى كَیْتَ وَ كَیْتَ ) .(30)
نشانه هاى سه گانه امامت
دهم  قطب راوندى روایت كرده از هبة اللّه بن ابى منصور موصلى كه گفت : در دیار ربیعه كاتبى بود نصرانى از اهل كفرتوثا(31) نام اویوسف بن یعقوب بود و مابین اووپدرم صداقت ودوستى بود پس وقتى وارد شد بر پدرم ، پدرم از او پرسید كه براى چه در این وقت آمدى ؟ گفت : مرا متوكل طلبیده ونمى دانم مرا براى چه خواسته الاآنكه من سلامتى خود را از خود خریدم به صد اشرفى وآن پول را با خود برداشته ام كه به حضرت على بن محمّد بن رضا علیه السلام بدهم ، پدرم به وى گفت كه موفق شدى در این قصدى كه كردى . پس آن نصرانى بیرون رفت به سوى متوكل وبعد از چند روز كمى برگشت به سوى ما خوشحال وشادان ، پدرم به وى گفت كه خبر خورا براى ما نقل كن .
گفت : رفتم به سرّ من راءى ومن هرگز به سرّ من راءى نرفته بودم ودر خانه اى فرود آمدم وبا خود گفتم خوب است كه این صد اشرفى را برسانم به ابن الرضا علیه السلام پیش از رفتن خود به نزد متوكل وپیش از آنكه كسى بشناسد مرا وبفهمد آمدن مرا ومعلوم شد مرا كه متوكل منع كرده ابن الرضا علیه السلام را از سوار شدن وملازم خانه مى باشد. پس با خود گفتم چه كنم من مردى هستم نصرانى اگر سؤ ال كنم از خانه ابن الرضا علیه السلام ایمن نیستم از آنكه این خبر زودتر به متوكل برسد واین باعث شود زیادتى آنچه را كه من از آن مى ترسیدم پس فكر كردم ساعتى در امر آن پس در دلم افتاد كه سوار شوم خر خود را وبگردم در بلد وبگذارم خر را به حال خود هر كجا خواهد برود شاید در بین مطلع شوم بر خانه آن حضرت بدون آنكه از احدى سؤ ال كنم ، پس پولها را در كاغذى كردم ودر كیسه خود گذاشتم و سوار خر خود شدم پس آن حیوان به میل خود مى رفت تا آنكه از كوچه وبازار گذشت تا رسید به در خانه اى ایستاد پس كوشش كردم كه برود از جاى خود حركت نكرد. گفتم به غلام خود كه بپرس این خانه كیست ؟ گفتند: این خانه ابن الرضا است ! گفتم : اللّه اكبر، به خدا قسم این دلیل است كافى ، ناگاه خادم سیاهى بیرون آمد از خانه وگفت : تویى یوسف پسر یعقوب ؟ گفتم : بلى ! فرمود: فرود آى ، فرود آمدم پس ‍ نشانید مرا در دهلیز وخود داخل خانه شد، من در دل خود گفتم این هم دلیلى دیگر بود از كجا این خادم اسم من را دانست وحال آنكه در این بلد نیست كسى كه مرا بشناسد ومن هرگز داخل این بلند نشده ام . پس خادم بیرون آمد وگفت : صد اشرفى كه در كاغذ كرده اى ودر كیسه گذاشته اى بیار، من آن پول را به اودادم وگفتم این سه .(32) پس برگشت آن خادم وگفت داخل شو، پس وارد شدم بر آن حضرت در حالى كه تنها در مجلس خود نشسته بود، فرمود: اى یوسف ! آیا نرسید وقت وهنگام هدایت تو؟ گفتم : اى مولاى من ! ظاهر شد براى من از برهان آن قدرى كه در آن كفایت است . فرمود:
هیهات ! تواسلام نخواهى آورد ولكن اسلام مى آورد پسر توفلان واواز شیعه ما است ، اى یوسف ! همانا گروهى گمان كرده اند كه ولایت وسرپرستى ودوستى ما نفع نمى بخشد امثال شما را دروغ گفتند، واللّه ! همانا نفع مى بخشد امثال تورا، برو به سوى آنچه كه براى آن آمده اى پس به درستى كه خواهى دید آنچه را كه دوست مى دارى . یوسف گفت : پس رفتم به سوى متوكل ورسیدم به آنچه اراده داشتم پس  برگشتم . هبة اللّه راوى گفت : من ملاقات كردم پسر اورا بعد از موت پدرش وبه خدا قسم كه اومسلمان وشیعه خوبى بود، پس مرا خبر داد كه پدرش بر حال نصرانیت مرد واواسلام آورد وبعد از مردن پدرش مى گفت كه من بشارت مولاى خود مى باشم .(33)
عمر سه روزه جوان خندان
یازدهم  شیخ طبرسى از ابوالحسن سعید بن سهل بصرى روایت كرده كه گفت : جعفر بن قاسم هاشمى بصرى قائل به وقف بود ومن با اوبودم در سرّ من راءى ، ناگاه ابوالحسن امام على نقى علیه السلام اورا دید در یكى از راه ها، فرمود با اوتا كى در خوابى ؟! آیا نرسید وقت آنكه بیدار شوى از خواب خود، جعفر گفت : شنیدى آنچه را كه محمّد بن على علیه السلام با من گفت ؟ قَدْ وَاللّهِ قَدَحَ فى قَلْبى شَیْئا. پس بعد از چند روزى از براى یكى از اولاد خلیفه ولیمه ساختند وما را به آن ولیمه دعوت كردند وحضرت امام على نقى علیه السلام را نیز با ما دعوت كردند پس چون آن حضرت وارد شد مردم سكوت كردند به جهت احترام آن حضرت وجوانى در آن مجلس بود كه احترام نكرد آن حضرت را وشروع كرد به تكلم كردن وخنده نمودن . حضرت روكرد به اووفرمود: اى فلان دهان را به خنده پر مى كنى وغافلى از ذكر خدا وحال آنكه توبعد از سه روز از اهل قبورى ؟! راوى گفت : ما گفتیم این دلیل ما خواهد بود نظر كنیم ببینیم چه مى شود. آن جوان بعد از شنیدن این كلام از آن حضرت ، سكوت كرد واز خنده وكلام دهن ببست وما طعام خوردیم وبیرون آمدیم روز بعد كه شد آن جوان علیل شد ودر روز سوم ، اول صبح وفات كرد ودر آخر روز به خاك رفت .(34)
علت هدایت یك واقفیه
ونیز حدیث كرد سعید گفت جمع شدیم در ولیمه یكى از اهل سرّ من راءى حضرت ابوالحسن على بن محمّد نیز تشریف داشت پس شروع كرد مرد به بازى كردن و مزاح نمودن وملاحظه جلالت واحترام آن حضرت را ننمود پس حضرت روكرد به جعفر وفرمود: همانا این مرد از این طعام نخواهد خورد وبه این زودى خبرى به او مى رسد كه عیش اورا منغص خواهد كرد. پس خوان طعام آوردند، جعفر گفت : دیگر بعد از این خبرى نخواهد بود باطل شد قول على بن محمّد علیه السلام ، به خدا قسم كه این مرد شست دست خود را براى طعام خوردن ورفت به سوى طعام در همین حال ناگاه غلامش گریه كنان از در منزل وارد شد وگفت : برسان خود را به مادرت كه از بالاى بام خانه افتاد ودر حال مرگ است ، جعفر چون این مشاهده كرد گفت : واللّه ! دیگر قائل به وقف نخواهم بود وخود را از واقفیه قطع كردم وبه امامت آن حضرت اعتقاد نمودم .(35)
نجات یافتن جوان
دوازدهم  ابن شهر آشوب روایت كرده كه مردى خدمت حضرت هادى علیه السلام رسید در حالى كه ترسان بود ومى لرزید وعرض كرد كه پسر مرا به جهت محبت شما گرفته اند وامشب اورا فلان موضع مى افكنند ودر زیر آن محل اورا دفن مى كنند. حضرت فرمود: چه مى خواهى ؟ عرض كرد: آن چیزى كه پدر ومادر مى خواهد، یعنى سلامتى فرزند خود را طالبم ، فرمود: باكى نیست بر اوبروبه درستى كه پسرت فردا مى آید نزد تو. چون صبح شد پسرش آمد نزد اوگفت : اى پسرجان من ! قصه ات چیست ؟ گفت : چون قبر مرا كندند ودستهاى مرا بستند ده نفر پاكیزه وخوشبوآمدند نزد من واز سبب گریه من پرسیدند، من گفتم سبب گریه خود را، گفتند: اگر طالب مطلوب شود یعنى آن كسى كه مى خواهد تورا بیفكند و هلاك كند اوافكنده شود توتجرد اختیار مى كنى واز شهر بیرون مى روى وملازمت تربت پیغمبر صلى اللّه علیه وآله وسلم را اختیار مى كنى ؟ گفتم : آرى ! پس گرفتند حاجب را وافكندند اورا از بلندى كوه ونشنید احدى جزع اورا وندیدند مردم آن ده نفر را وآوردند مرا نزد توواینك منتظرند بیرون آمدن مرا به سوى ایشان . پس ‍ وداع كرد با پدرش ورفت ، پس آمد پدرش به نزد امام علیه السلام وخبر داد آن حضرت را به حال پسرش ومرد سفله مى رفتند وبا هم مى گفتند كه فلان جوان را افكندند وچنان وچنان كردند وامام علیه السلام تبسم مى كرد ومى فرمود: ایشان نمى دانند آنچه را كه ما مى دانیم .(36)
سیزدهم  قطب راوندى بیان كرده از ابوهاشم جعفرى كه گفت : متوكل مجلسى بنا كرده بود شبكه دار به نحوى كه آفتاب بگردد دور دیوار آن ودر آن مرغهاى خواننده منزل داده بود پس روز سلام اوبود مى نشست در آن مجلس پس نمى شنید كه چه به اومى گویند وشنیده نمى شد كه اوچه مى گوید از صداهاى مرغان ، پس چون حضرت امام على نقى علیه السلام به آن مجلس مى آمد مرغان ساكت مى شدند به نحوى كه صوت یكى از آن مرغها شنیده نمى گشت وچون آن حضرت از مجلس ‍ بیرون مى رفت مرغها شروع مى كردند به صدا كردن ، وبود نزد متوكل چند عدد از كبكها وقتى كه آن حضرت تشریف داشت آنها حركت نمى كردند وچون آن جناب مى رفت آنها شروع مى كردند با هم مقاتله كردن .(37)
___________________

16- ( بحارالانوار ) 50/125  126.
17- ( امالى ) شیخ صدوق ص 497  498، حدیث 682.
18- ( بحارالانوار ) 64/147  157.
19- ( سوره نحل (16)، آیه 97.
20- ( نهج البلاغه ) ترجمه شهیدى ص 399، حكمت 229.
21- ( بحارالانوار ) 68/346.
22- ( المستطرف ) شهاب الدّین المحلى 1/141، چاپ دارالا ضواء، بیروت .
23-
كمیابى كنم تورا تعلیم
كه در اكسیر ودر صناعت نیست
روقناعت گزین كه در عالم
كیمیایى به از قناعت نیست
24- ( الخرائج ) 2/673.
25- ( الخرائج ) 2/672.
26- ( اءمالى ) شیخ طوسى ، ص 281، مجلس 10، حدیث 545.
27- ( الخرائج ) راوندى 1/392.
28- ( الخرائج ) راوندى 1/404.
29- ( ارشاد ) شیخ مفید/301.
30- ( امالى ) شیخ طوسى ص 285، مجلس 11، حدیث 555.
31- ( كفرتوثا ) در ( مراصد ) گوید نام قریه است از قراى فلسطین ، (مصحح ).
32- یعنى این دلیل سوم ، (مصحح ).
33- ( الخرائج ) راوندى 1/396.
34- ( إ علام الورى ) طبرسى 2/123.
35- ( همان ماءخذ ) .
36- ( مناقب ) ابن شهر آشوب 4/448.
37- ( الخرائج ) راوندى 1/404.
 
 منبعکhttp://www.hawzah.net/hawzah/Default.aspx?LanguageID=1


برچسب ها : دلایل ومعجزات امام على نقى علیه السلام ,