تبلیغات
PACT

  • Archive
  • Contact
توضیحات :
سلام به دوستان عزیز. امیدوارم مطالب این وبلاگ مفید و مورد استفاده شما قرار گیرد.


دوستانی که مایل به تبادل لینک با ما هستند به پایین همین صفحه مراجعه کنید.
منوی اصلی
نظرسنجی
نظرتون در مورد کیفیت وبلاگ چیه ؟

درباره ما

سلام به دوستان عزیز. امیدوارم مطالب این وبلاگ مفید و مورد استفاده شما قرار گیرد.


دوستانی که مایل به تبادل لینک با ما هستند به پایین همین صفحه مراجعه کنید.
ایجاد کننده وبلاگ : فرشته عبادی

این صفحه را به اشتراک بگذارید
اس ام اس عشقولانه پیامک های بسیار زیبا اس ام اس شب یلدا - پیامك برای شب یلدا - sms و پیام کوتاه اس ام اس و پیامک آغاز ماه مبارک رمضان - sms jadid mah ramezan امام حسن (ع) اس ام اس 2009 آهنگ جدید و زیبای Zipp Bax به نام Every Body اس ام اس عاشقانه عکس جدید آهنگ جدید و بسیار زیبای Tamer Hosny به نام Fariuz اوضاع سیاسى راهنمای خرید یك حافظه جانبی فلش اس ام اس روز احضار امام (ع) از مدینه به سامراء پیامک روز مبعث آهنگ جدید و فوق العاده زیبای شهرام امیری به نام بزار خیال كنم | sms rooz madar - اس ام اس تبریک روز مادر و زن حكومت امویان ویدئو جدید و زیبای محمد جهاندار به نام خانوم یک دستور عالی برای کاربران ویندوزv نصب ویندوز xp بصورت کاملاً خو sms اس ام اس عشقی اس ام اس عاشقانه جدید امام علی (ع) اس ام اس جدید اس ام اس موبایل اس ام اس جوک Mohammad Jahandar - Khanoom مجموعه اس ام اس های تبریک مبعث پیامبر بزرگ اسلام حضرت محمد مصطفی عکس تم n73 نرم افزار نوکیا سری nجدید اس ام اس مبعث پیام کوتاه - sms - اس ام اس تسلیت تاسوعا و عاشورا اس ام اس سرکاری تاریخ صدر اسلام ( آهنگساز : امیر هوشنگ شاهرخی ) sms عاشقانه پیامک عاشقانه فال حافظ اس ام اس های عاشقانه تاریخ ایران اسلامی اس ام اس خلفای راشدین اس ام اس تبریک روز مادر و زن قسمت دوم Mobile Tamer Hosny - Fairuz اس ام اس لاو فال حافظ جاوا اس ام اس تازه
آخرین مطالب

آمار بازدید

کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :

نویسنده : امیر بهادر مری | دسته بندی : تاریخ ایران اسلامی ,

تاریخ ارسال مطلب : جمعه 8 مرداد 1389 - 10:04 ب.ظ

صفویه در یک نگاه



(1148-907ه/1736-1502م)

« صفویه نخستین خاندان سلطنتی شیعه مذهب ایران هستند که سراسر ایران را در حکومت مرکزی خود یک پارچه کردند. با تجزیه سرزمین های تصرّف شده به دست امیر تیمور و قدرت گرفتن امیران محلّی در قرن هشتم و نهم هجری/ پانزدهم میلادی به تدریج زمینه تحول سیاسی مهمّی در تاریخ ایران فراهم آمد که منجر به رویدادهایی قابل ملاحظه شد. نخست از میان رفتن نفوذ خلافت بغداد و فقدان مرجع مذهبی  واحد در جامعه اسلامی از جمله ایران بود.*

درفاصله فتح بغداد و کشته شدن آخرین خلیفه عباسی تا روی کار آمدن صفویان، برای ایجاد دستگاه خلافتی تازه، کوشش های بسیار شد امّا به جایی نرسید. ظهور نهضت های شیعی از اواخر دوران حکومت ایلخانان مغول ‌درایران بازتاب همان کمبود مرجعیّت‌ مذهبی  و معنوی به شمار می رود. قیام سربداران در خراسان، روی کار آمدن خاندان سادات مرعشی در مازندران، ظهور مُشَعشَعیان از غُلاة شیعه - کسانی که در مقام علی(ع) غُلوّ می کردند و او را تا حد خدایی بالا می‌بردند - درخوزستان و قیام فرقه حروفیّه، به پیشوایی فضل الله استرآبادی که، با معنا دادن به حروف الفبا، مذهبی اسرار آمیز ایجاد کرده بود، همه از آن جمله است.*

رویداد دیگر که در جامعه ایران زمینه پیدایی صفویه را آماده می ساخت شکل گیری گروه‌هایی از مردم طبقه متوسط بود که پیشه وران، صاحبان حرفه و صنعت و اصناف گوناگون شهری به آن تعلّق داشتند. این تشکّل به نوعی با سنّت های زورخانه و عیّاران روزگار گذشته ارتباط داشت و در گروه هایی که یکدیگر را أخی یعنی برادر من خطاب می کردند به چشم‌ می‌خورد. اخلاق و خصوصیات‌ جوانمردی و پهلوانی بار دیگر مردم‌ ایران ‌را به ‌هم‌ می‌پیوست.*

رویداد سوّم گرایش به تصوّف بود که در واقع دو جنبه دیگر را به هم ربط می داد و ترکیبی از فرهنگ قدیم مردم ایران را، به صورتی که در جامعه ایران بعد از اسلام پذیرفته شده بود، دوباره زنده می کرد.

در زمان شاهان صفوی، با وجود توجّه به آداب و رسوم و برگزاری جشن ها و مراسم ایران باستان، و مقایسه شاهان و سرداران با پادشاهان و پهلوانان حماسی ملّی ایران، توجّهی قابل ملاحظه به ملّیت و هویّت دیرینه ایرانیان دیده نمی شود. امّا مجموعه این رویدادها دوران صفویه را به عنوان دوران تجدید مرکزیّت یافتن حکومت ایران مشخّص می‌کند. شگفت نیست اگر دوران صفویه را در تاریخ ایران آغاز شخصیت تازه و مستقلّ جامعه ایرانی می‌خوانند که درآن مذهب شیعه امامیه، همچون دین زَرتُشت در شاهنشاهی ساسانیان، عامل اتّحاد و یک پارچگی گردید.

نَسَب پادشاهان صفوی به شیخ صفی‌الدین اردبیلی از مشایخ بزرگ صوفیه می رسد که اواخر قرن هفتم و اوایل قرن هشتم هجری/ چهاردهم میلادی می زیسته است.* ارادت به شیخ صفی در زمان فرزندان او نیز ادامه یافت. شیخ صدرالدین و خواجه علی در اردبیل دستگاه و مقامی داشتند. خواجه علی نوۀ شیخ صفی سه بار با امیرتیمور دیدار کرد و هربار تیمور نسبت به او اظهار خلوص و ارادت نمود. خواجه علی نخستین فرد این خاندان است که تشیّع خود را اعلام کرد. شیخ صفی‌الدین و پسرش شیخ صدرالدین هردو سنّی شافعی بودند. خواجه ‌علی نیز در تشیّع تعصّبی نشان نمی داد. امّا همین قدرت اجتماعی و نفوذ معنوی و به خصوص‌ گرایش‌ به ‌تشیّع موجب‌ هراس‌ پادشاهان‌ محلّی از جمله امیران قراقویون‌لو (سیاه گوسپند) و آق قویونلو(سپید گوسپند) بود که از بستگان ایشان، نیز بودند. این دگرگونی تا زمان شیخ جُنید به حدّی رسید که به واقع تخته پوست درویشی ایشان همان تخت پادشاهی گردید. شیخ جنید با خواهر اوزون حسن آق‌قویونلو ازدواج کرد و با جلب ارادت اوزون حسن به عنوان مراد و مرشد صوفیان‌ و مدافع مذهب شیعه ‌امامیه بر ضد سنّی‌های داغستان به‌ جنگ برخاست.

شیخ حیدر جانشین شیخ جُنید مریدان صوفی خویش را که از قبایل مختلف ترکمان بودند قِزِلباش خواند و با تاجی مخصوص که ترکیبی از کلاه دوازده ترک سرخ رنگ و عمامه بزرگ سفید دورادور آن بود، ایشان را از دیگران ممتاز کرد. سپاهیان قِزِلباش در کمال سرسپردگی  به پادشاهان صفوی نهایت قدرت به ‌سرکوب دشمنان و مخالفان صفویه پرداختند.*

نخستین پادشاه صفوی، که تاج سلطنت ایران را بر سر نهاد و از شرق تا غرب و شمال تا جنوب پهنۀ ایران را زیر قدرت خود و سپاهیان قِزِلباش درآورد، شاه‌اسماعیل صفوی بود که ‌مذهب شیعه امامیه را رسمی اعلام داشت و با تهدید و ِاعمال‌ خشونت بیشتر سنیّان را وادار به پذیرفتن تشیّع کرد.

دوران صفوی هم زمان با باز شدن پای اروپاییان به خلیج فارس و به قدرت رسیدن ترکان عثمانی در آسیای صغیر و عراق بود.* نخستین شکست ها از سپاه عثمانی، که به سلاح‌های آتشین مجهّز بودند، ایرانیان را متوجّه پیش رفت های صنعتی اروپا کرد و شاهان مقتدر این سلسله، چون شاه عبّاس بزرگ را به ‌استفاده زیرکانه از آن ها واداشت. وی آنان را که به رقابت با یکدیگر به دربار می آمدند به گرمی می پذیرفت و از طریق آن ها طرح های سیاسی و اقتصادی پادشاهی خود را تنظیم می‌کرد. امّا هنگامی که اوضاع پادشاهان صفوی به تدریج درهم ریخت و حکومت به سستی گرایید هم اروپاییان و هم خلافت عثمانی فرصت یافتند به قصد تأمین منافع خود صدمات بسیار به ایران وارد آورند.

مهم ترین عامل ضعف سلسله صفوی کشمکش سران طوایف قِزِباش بود که بنا بر رسم روزگار هر یک به ولایت و حکومت نقطه ای منصوب شده بودند،* با خشونت و زورگویی و آزمندی و بی بندوباری تمام مردم را می‌دوشیدند و برای حفظ موقعیت خود در کارهای حکومت مرکزی نیز دخالت می کردند. به دل خواه خود یکی را می‌کُشتند و دیگری را بر تخت می‌نشاندند. شاهان نیز برای پیش‌گیری از قدرت گرفتن دیگر افراد خانواده، شاهزادگان را کور می کردند یا می‌کشتند تا کسی نتواند بر ضدّ ایشان برخیزد. کورکردن‌ شاه زادگان چنان مرسوم بود که سفیران و جهان‌گردان خارجی در توصیف آن‌ها سخن‌ها گفته و نوشته‌اند.

ضعف صفویه را حملۀ خشونت بار افغانان به نهایت رساند. وضع مملکت در اواخر دوران صفوی چنان نابسامان بود که اگر نادرشاه افشار قد بر نمی‌افراشت دگر باره ایرانی پاره پاره برجای می ماند.* با این همه دوران سلطنت صفوی در مجموع دوران آرامش و امنیت و رونق صنعت و تجارت و آبادانی است. گنجینه هنر و آثار تاریخی برجسته امروز ایران بیشترین شاهکارهای ارزنده خود را از آن روزگار دارد.

شاه اسماعیل صفوی (930-907ه/1524-1502م)

شاه اسماعیل از نوادگان شیخ صفی‌الدین اردبیلی و نخستین پادشاه خاندان صفوی است. وی در پی جنگ ها و فتوحات پدرش، سلطان حیدر، به سال 906ه/ 1501م، هنگامی که پیش از پانزده سال نداشت، با حمایت قبایل ترکمان قِزِلباش و پیروزی بر دشمنان، تاج سلطنت پادشاهی ایران را در تبریز بر سر نهاد. شاه برای قدردانی از سران قِزِلباش علاوه بر القاب و عناوین املاک کشور را نیز به عنوان تیول به ایشان اعطا کرد. وی در نخستین اقدام مذهب شیعه دوازده امامی را رسمیت داد و مردم  را  واداشت که از تسنّن دست کشند. بدین ترتیب، ایران با استقلال کامل مذهبی در برابر نفوذ خلفای عثمانی قد  برافراشت. شاه اسماعیل در اندک زمانی امیران آق قویونلو( سپید گوسپند) را نزدیک همدان شکست داد، حکومت آنان را بر انداخت و همدان، شیراز، استرآباد و سپس دیار بَکْر، تفلیس و بغداد را ضمیمه ایران کرد. وی در پی این فتوحات توانست با سرکوب اُزبَکان مرز ایران را در شمال شرقی تا رود جیحون برساند.*

امّا رابطه دولت عثمانی با ایران روز به روز تیره تر می شد تا آن که سلطان سلیم اوّل درسال 917ه/ 1512م به سلطنت نشست.

در زمان وی، که از نیرومند ترین و مشهورترین سلاطین عثمانی است، ترک ها به ایران حمله آوردند و چهل‌هزارتن از شیعیان، از 7 ساله تا 70 ساله، را کشتند. این حادثه منجر به جنگ سختی در چالدِران، از نواحی ماکو در غرب ایران شد. با وجود شجاعت بی نظیر شاه اسماعیل و سپاهیان قِزِلباش ترکان توانستند تا تبریز پیش روی کنند.*

یکی از علل شکست ایرانیان در این‌ جنگ را تجهیزات سپاه دشمن دانسته اند. ایرانیان مسلّح به تیر و کمان و شمشیر بودند و حال آن که قوای عثمانی از تفنگ و توپ استفاده می‌کردند. در رویارویی دو سپاه، شاه اسماعیل از خود شجاعت بسیار نشان داد. نوشته اند که وی با شمشیر به توپچی‌ها حمله می‌کرد و آنان را می کشت. امّا اسارت خانواده او به دست سلطان عثمانی همراه با شکست چنان او را آزرد که گفته اند دیگر کسی او را خندان ندید.*

امّا اشغال تبریز به وسیله قوای عثمانی دیری نپایید و عثمانیان بر اثر ناتوانی از اداره کارها در تبریز عقب نشستند. شاه اسماعیل پس از بازگشت به تبریز به تعمیر خرابی ها همّت گماشت. وی درسی و هشت سالگی درسفر شکار در ناحیه ای از قفقاز بیمار شد و درگذشت. جسد او را در آرامگاه شیخ صفی الدین به خاک سپردند.

اردبیل، آرامگاه شیخ صفی الدین

اهمیّت شاه اسماعیل علاوه بر دلاوری در جنگ و محبوبیت بی مانند میان پیروانش که او را چون معبودی می پرستیدند، به خاطر مقاومتی بود که در برابر نفوذ عثمانی از خود نشان داد. اگر او مذهب شیعه را رسمیّت نمی بخشید، سلاطین عثمانی به بهانه این که خلیفه اسلامند بر ایران تسلط می یافتند، زیرا بیشتر مردم ایران سنّی مذهب بودند. شاه اسماعیل از این طریق توانست اقوام ایرانی را با یکدیگر متّحد کند و بار دیگر ایران یک پارچه را به حدود تاریخی خود برساند.

شاه عبّاس بزرگ (1038-996ه/1628-1571م)

شاه عباس اوّل بزرگ ترین پادشاه صفوی است.

زندگی پُرماجرا، پُرتجمل و بارور او در تاریخ ایران با افسانه درآمیخته است. وی در هَرات مرکز حکومت خراسان زاده شد و از هفده سالگی تا پایان عمر حدود چهل سال پادشاهی کرد.* در آغاز پادشاهی وی اوضاع کشور سخت آشفته بود. ترکان عثمانی به حملات مداوم خود در غرب و شمال غربی کشور ادامه می دادند. اقوام  بیابان گرد اُزبک نیز به تدریج  قوّت گرفته بودند و خراسان را تهدید می کردند. در درون ایران نیز سران قِزِلباش خودسرانه در همه امور دخالت می داشتند. در این اوضاع، شاه عبّاس نخست با تدبیر و جسارت تمام سران قِزِلباش را سر جای خود نشاند سپس با واگذاری بخشی از اراضی ایران با سلطان عثمانی معاهده صلح بست. آن گاه اُزبَکان را که از بیماری او بهره‌ جسته‌ و در مشهد و سبزوار به غارت‌ و کشتار بسیار دست زده بودند شکستی سخت ‌داد.*

صلح با عثمانی چندان پایید که شاه عبّاس سپاه جدید خود را که به سلاح آتشین مجهّز بود آماده سازد. از همین رو، جنگ های ایران و عثمانی در زمان وی عاقبت به باز پس گرفتن شهرهای شروان و بغداد منجر شد. سپاه عثمانی در این جنگ چنان درهم ریخت که ناچار تا  وان و دیارِ بَکْر در خاک امروزی ترکیه عقب نشست. گرجستان و دیگر نواحی شمال غربی نیز به سال 1615 میلادی به متصرّفات شاه عبّاس اول پیوست.

از میان خصوصیات اخلاقی شاه عبّاس، به شجاعت، بزرگ منشی، رأفت و مدارای او اشاره کرده اند. امّا کشتار عظیم  پس از فتح گرجستان نمودار کینه توزی و خشونت فراوان اوست. در این جنگ به دستور شاه و به انتقام کشته شدن حکمران قراباغ، در بیست روز نزدیک به هفتاد هزار تَن از مردم گرجستان قتل عام شدند. این خوی خشن در رفتار او نسبت به نزدیکان و خویشانش نیز آشکار بود. وی از ترس سرکشی و یاغی گری، همه برادران و پسران خود را یا کُشت یا کور کرد به طوری که پس از مرگش دیگر شخصی شایسته برای حفظ سلطنتی با چنان وسعت و اقتدار بر جای نماند.*

شاه عبّاس در تربیت قوای نظامی و جایگزین کردن سلاح آتشین به جای شمشیر و تیرکمان در تاریخ نیروی نظامی ایران پیش قدم بوده است. وی با کمک سِررابرت شِرلی که با برادرش، سِر آنتونی شِرلی درسال 1006ه/ 1598م به ایران آمده بود، سه سپاه هر یک مرکب از دوازده هزار تن نیروی با انضباط و مسلّح به تفنگ و توپ به وجود آورد. افراد سپاه اوّل، به نام قوللَر (بندگان)، از نژادهای قفقازی بودند. سپاه دوّم، یا تفنگچیان منحصراً از دهقانان قوی‌هیکل ایرانی تشکیل می شد. سپاه سوّم یا توپ چی‌ها همه زیر نظر مستقیم سِر رابرت شرلی تعلیم یافته بودند و سپاه منظّم ایران را تشکیل می‌دادند. فرمان دهی سپاه سوّم به عهده الله‌ورودی خان واگذار شده بود. این سپاهیان پرتغالی ها را که به حمایت خوانین محلّی لار به بنادر و جزایر خلیج فارس مسلّط شده بودند پس از درگیری های طولانی از آن جا راندند و پس از این پیروزی بندر گَمبرون را بندرعبّاس خواندند.*

باز پس گرفتن پایگاه های  پرتغالی ها و گشودن جزایر قِشم و هرمز با کمک نمایندگان شرکت هند شرقی صورت گرفت. امّا شاه عبّاس که در دوران سلطنت خود روابط  خارجی وسیعی با اروپاییان برقرار کرده بود اجازه داد پرتغالی ها در بحرین به صید مروارید بپردازند و در بنادر کَنگ و لِنگِه  قلعه و تجارتخانه بنا کنند.* انگلیسی‌ها، هلندی ها و فرانسوی ها نیز برای به دست آوردن امتیازات به دربار شاه عبّاس رفت و آمد می‌کردند. امّا تنها هلندی ها موفّق شدند برای اقامت بازرگانان خود، بندر جاسْک را در اختیار بگیرند.

شاه عبّاس به سال 1000ه/1591م تصمیم گرفت پایتخت خود را از قزوین به اصفهان منتقل کند. اصفهان از این پس رو به آبادانی نهاد. جمعیت اصفهان را در این زمان ششصد هزار تن و مساحت شهر و حومه آن را حدود سی و هشت کیلومترمربّع تخمین زده‌اند. عمارات بسیار زیبای عالی قاپو، چهل ستون و میدان بزرگ نقش‌جهان، مسجد شاه، مسجد شیخ‌ لطف‌الله و سی‌ و سه پل وباغ های بسیار یادگار این دوره است.

علاوه بر این، ایجاد کاروان‌سراها و راه های بازرگانی نیز از اقدامات مهمّ شاه عبّاس بوده است که تجارت ابریشم را از طریق اصفهان و بندرعبّاس به خلیج فارس رونق داد. وی در روابط  خارجی خود نیز بر تجارت ابریشم تأکید بسیار می کرد.*

اصفهان، پل خواجو

شاه عبّاس با مسلمانان سنّی مذهب به خشونت رفتار می کرد زیرا آنان را طرفدار عثمانی می دانست. امّا نسبت به دیگر ادیان و فرقه های مذهبی مدارا و مسالمت داشت. ساختمان کلیساهای متعدّد در جُلفای اصفهان و دیگر شهرهای ایران نمودار این آزاد اندیشی او است. دربار وی مرکز هنرمندان، نقاشان، خطّاطان و معمارانی بود که از نواحی مختلف به آن جا آمده بودند یا خود شاه ایشان را در آن جا گرد آورده بود. کمال الدین بهزاد و میرَک و علیرضاعبّاسی‌ از آن جمله اند. اکثر دانشمندان صاحب نام دوره صفوی ازجمله ملاّصدرای شیرازی و شیخ بهایی نیز در زمان شاه عباس می زیستند و مورد حمایت و تشویق او بودند.

ازمیان اتّفاقات زمان وی کناره‌گیری سه روزه شاه عبّاس از پادشاهی بود. علّت آن را پدیدارشدن ستاره دنباله‌دار دانسته اند. ستاره‌شناسان و پیشگویان دربار، که سخت مورد توجّه و احترام شاه عبّاس بودند این واقعه را تعبیر به مرگ سلطان کردند. شاه عبّاس دستور داد یوسف نامی ترکش دوز را که درویشی معروف و صاحب مریدان بسیار بود و برعلیه شاه تبلیغ می کرد سه روز بر تخت سلطنت نشاندند
و پس از آن کشتند. این واقعه به سنت های قدیمی ایرانی دربارۀ فرمان روائی پنج روزۀ میر نوروزی نیز مربوط می شد.*

شاه عباس زندگی بسیار پُر تجمّلی داشت. همه ساله نوروز را با تشریفات تمام  جشن می‌گرفت. جشن گل ریزان و جشن آب ریزان در روزگار او با شکوه تمام برگزار می شد. مهرگان، جشن سَدِه و علاوه برآن دیگر سنّت‌های ‌جشن و شادی‌ را گرامی می‌داشت. نوشته‌های خارجیانی که دراین زمان به تعداد زیاد از ایران دیدن کرده اند از عظمت و جلال مراسم مختلف دربار حکایت های بسیار در بردارد. داستان جشن ها و شادی خواری های شاه عبّاس صورت افسانه ای به خود گرفته است. وی برای آگاهی از احوال مردم، گاه شب ها ناشناس در اصفهان به راه می افتاد و به خانه ها و قهوه خانه ها سرمی‌کشید و با مردم عادی وقت می‌گذراند*.

تأکید شاه عبّاس بر مذهب شیعه دوازده امامی و زنده کردن برخی از سنّت ها و آداب ایران باستان موجب بیدار شدن احساسات ملّی ایرانیان گردید و خود بهترین انگیزه حمایت مردم از سلطنت صفوی در برابر شاهان عثمانی شد. شاه عبّاس یک بار پیاده از اصفهان به مشهد سفر کرد که یک سال طول کشید. در مشهد شخصاً در تعمیر و تزیین و توسعه حرم مطهّر حضرت رضا(ع) و خیابان بندی مشهد نظارت کرد. شاه عبّاس دراین سفر دستور داد درطول راه کاروان سراها و اقامت گاه ها بسازند و سفر زائران حرم امام هشتم را آسان کنند.*

شاه سلطان حسین (1135-1105ه/1722-1694م)

شاه‌ سلطان حسین اگرچه آخرین پادشاه صفویه ‌نیست، امّا اوست ‌که‌ سلطنت ‌را یکسره بر باد داد.

وی یکی از هفت پسر شاه سلیمان بود. آورده اند که شاه سلیمان هنگام مرگ به بزرگان گفت: «اگر می‌خواهید ایران ترقّی کند مرتضی میرزا را به پادشاهی برگزینید و اگر می‌خواهید آسوده باشید حسین میرزا را.» بزرگان و سران قِزِلباش که آزمند و تن‌پرور بودند حسین میرزا را با نام شاه سلطان حسین برتخت نشاندند.

شاه سلطان حسین 26 سال بیشتر نداشت و تا آن زمان بیشتر وقت خود را در حرم و بین زنان و ملاّیان گذرانده بود. وی روحیه ای مذهبی داشت و سخت تحت تأثیر گفته ملایان بود.* از خون می هراسید و برای پیش رفت دین به بستن میکده ها و جلوگیری از شراب‌خواری پرداخت. به‌ فرمان او در معبدها و کلیساها را بستند و صوفیان را از خانقاه ها بیرون کردند. او چنان به آراء ملاّیان شیعه احترام می گذاشت که با صوفیان، که خود از خاندان آن ها بود، میانه ای نداشت. نوشته اند که اوقات فراغت خود را در مدرسه چهارباغ در حجره طلبگی  با نماز و روزه و ختم پی درپی قرآن می گذراند.

در دوران سلطنت او جنگ ایران با عثمانی و با قبایل لِزگی داغستان با پیروزی همراه بود. امّا شاه سلطان حسین که از قدرت قِزِلباش،* به خصوص سردارگرجی خود، بیم داشت او را از ادامه جنگ با شورشیان لزگی بازداشت و اندکی بعد به زندان انداخت. لزگی ها و مردم شَروان از شهرستان های شمال غربی فلات ایران، درسال 1133ه/1720م. دوباره سر به شورش برداشتند، شهر شَماخی را که مرکز آن ایالت بود غارت کردند، هزاران شیعه را کشتند و تجارت خانه های روسی را تاراج کردند. عاقبت سپاه عثمانی مداخله کرد و یکی از طرف داران خود را به حکومت آن جا گماشت.

اوضاع خلیج فارس نیزدر زمان شاه سلطان حسین آشفته بود. امیرمَسقَط  به بحرین و بعضی جزایر و بنادر خلیج فارس حمله آورد و آن ها را متصرف شد.  پطرکبیر، امپراتور روسیه، نیز در صدد رسیدن به آب های گرم خلیج فارس بود و به هر صورت در کارهای داخلی دربار ایران دخالت می کرد. سرداران شایسته و کاردان نیز به وسیله شاهان صفوی یک یک از میان رفته بودند*

با این احوال و اوضاع به هم ریخته، افغانان غَلجایی ضربه نهایی را بر سلطنت صفوی وارد آوردند. قوم غلجایی که نزدیک قندهار می زیستند به احتمالی از اقوام خَلَج یا دسته ای از سَکاها هستند که در طی تاریخ همواره به  ایران می‌تاختند. در زمان شاه سلطان حسین، محمود افغان با مطیع کردن دیگر گردن کشان محلیّ قدرتی یافت و با استفاده از آشفتگی اوضاع  به ایران حمله آورد و از قندهار مستقیم به سوی اصفهان پیش رفت. نوشته اند که در این راه عده ای از زَرتُشتیان کرمان و یزد که از سخت گیری کارگزاران شاه به جان آمده بودند او را یاری دادند.

افغان‌ها از توپ های کوچکی که بر پشت اسب حمل می شد،* و زنبورک نام داشت، استفاده می کردند. سپاه کوچک محمود به واسطه سرعت عمل و جلادت که خاص نیروهای سبکبار است در پایتخت و در ذهن مردم اصفهان هراس بسیار انداخت. لشکری متشکّل از دوازده هزار سوارعرب، به فرمان سیّد عبدالله مُشَعشَع، والی خوزستان، به یاری سلطان صفوی به اصفهان آمد، امّا هنگامی که کارزار گرم شد عرب‌ها به جای جنگ دست به غارت زدند. افغان ها اصفهان را هفت ماه در محاصره گرفتند و شاه سلطان حسین، با آن که بارها موقع مناسبی برای مقابله با افغان ها داشت، از ترس و بی ارادگی در انتظار قضا و قدر نشست. چون محاصره به درازا کشید قحطی و طاعون در اصفهان بیداد کرد. شاه که در تمام مدّت محاصره در حجره مدرسه چهارباغ نماز می‌خواند و روزه می‌گرفت درآغاز سال 1134ه/ 1721م به لشکرگاه محمود افغان رفت و تاج خود را دودستی تقدیم داشت.*

مردم شیراز، کرمان و یزد در برابر هجوم افغان مردانه ایستادند و بارها حادثه آفریدند و مردانه مقاومت کردند. محمود افغان که دیوانه شده بود و کارهای جنون آمیز می کرد به دست پسرعمویش اشرف‌ کشته شد.

شاید تنها تصمیم سریع و جوان مردانه‌ای که شاه سلطان حسین در زندگی گرفت این بود که وقتی محمود می خواست یکی از پسران خردسال او را با شمشیر بکشد، به دفاع از فرزند خود را سپر کرد و جان داد.


برچسب ها : صفویه در یک نگاه , تاریخ ایران اسلامی ,

نویسنده : امیر بهادر مری | دسته بندی : تاریخ ایران اسلامی ,

تاریخ ارسال مطلب : جمعه 8 مرداد 1389 - 09:57 ب.ظ

ترکمانان قراقویونلو و آق قویونلو




ترکمانان قراقویونلو

(810-873)

و آق قویونلو

(872-920)

 

« از اواخردورۀ سلطنت ایلخانان در ایران یک عده از ترکمانانی که در طی لشکرکشیهای مغول از حدود خوارزم و اطراف بحیره آرال و شرقی بحرخزر به آسیای غربی آمده و در شمال غربی و شمال الجزیره ساکن شده بودند بتدریج قدرت حاصل کردند از فترتی که بعداز مرگ ابوسعید بهادرخان پیش آمد، استفاده نموده به دست اندازی به اطراف و تصرف بلاد پرداختند.* مشهورترین این طوایف چادرنشین ترکمان دو طایفه اند: یکی طایفۀ قراقویونلو یعنی صاحبان گوسفندان سیاه که در شمال دریاچۀ وان سکونت داشتند، دیگری طایفۀ آق قویونلو یعنی صاحبان گوسفندان سفید ساکن در ناحیۀ دیاربکر.

علت تسمیۀ این دو طایفه به این دو اسم به قول بعضی به علت رنگ علمهای ایشان و به گفتۀ بعضی دیگر به سبب رنگ گوسفندان آنان بوده است.* ترکمانان قراقویونلو قریب نیم قرن زودتر از آق قویونلو روی کار آمدند و ایشان که پیرو مذهب شیعه بودند قبل از موفق شدن به تشکیل سلطنت پیوسته با تیمور در مبارزه سر می کردند در صورتی که طایفۀ آق قویونلو برخلاف ایشان هم از مذهب تسنن پیروی داشتند و هم در یورشهای تیمور از او یاری می کردند.

 

 

 

الف- امرای قرایویونلو

1- قرایوسف بن قرامحمد

(810-823)

امرای قراقویونلو فرزندان شخصی هستد بنام قرایوسف بن قرامحمد و قرامحمد از امرای سلطان احمد جلایر و پدرزن او بود.*

قرایوسف در موقعی که تیمور به آناتولی هجوم کرده بود بر عراق عرب استیلا یافت و سلطان احمد جلایر را از آنجا خارج کرد. امیرتیمور میرزا ابابکربن میرانشاه و میرزا رستم بن عمر شیخ نوادگان خود را به دفع قرایوسف فرستاد و ایشان قرایوسف را منهزم ساختند و او به مصر گریخت و سلطان مصر الملک الناصر فرج از ترس امیر تیمور او و سلطان احمد جلایر را که نیز به آنجا پناهنده شده بود در زندان انداخت.*

پس از رسیدن خبر مرگ تیمور، قرایوسف به آذربایجان آمد و در جمادی الاولی 809 در حوالی نخجوان میرزا ابابکر را شکست داد و تبریز را از او گرفت و در جنگ دیگر که در 24 ذی القعدۀ 810 بین او و ابوبکر و پدرش میرانشاه اتفاق افتاد میرانشاه به قتل رسید و قرایوسف کاملا بر آذریجان مستولی گردید و پسر خود پیربُداق را در همین سال 810 به سلطنت برداشت و خود بنام او به شمشیرزنی و کشورگشائی قیام نمود. ابتدا بر قراعثمان بایندری رئیس ایل آق قویونلو در دریاربکر غلبه کرد و سپس در نزدیکی تبریز سلطان احمدجلایر را مغلوب و مقتول کرد و عراق عرب را هم مسخر خود ساخت.* در 815 امیرشروان و پادشاه گرجستان را شکست داد و در 816 سلطانیه و ساوه و قزوین و طارم را گرفت و از طرف مغرب نیز تا حلب پیش راند اما در 823 موقعی که به جلوگیری شاهرخ رفت در اوجان آذریجان به مرگ ناگهانی جان سپرد و لشکریانش متفرّق گشتند. اگرچه قرایوسف ابتدا پسر خود پیربداق را سلطان خوانده بود اما چون او مرد قرایوسف سلطنت را به اسم خود برگرداند.* مدت امارت این پسر و پدر مجموعا چهارده سال است.

 

2- اسکندربن قرایوسف

(823-839)

پس از مرگ قرایوسف، طایفۀ قراقویونلو امیراسکندر پسر او را به امارت برداشتند و او در 27 رجب 824 با شاهرخ جنگ کرد و مغلوب شد ولی چون شاهرخ به خراسان برگشت باردیگر آذربایجان را تحت امر خود آورد و در ارمنستان و اران و کردستان به فتوحاتی نیز نایل آمد و در 832 سلطانیه را هم از دست کسان شاهرخ گرفت و به همین جهت شاهرخ بار دیگر به قصد ترکمانان قراقویونلو لشکر به آذربایجان کشید و در ذی الحجۀ 832 در سلماس با اسکندر و برادرش جهانشاه جنگ کرد.*

اسکندر با وجود هنرنمائی بسیار در جنگ عاقبت چون قدرت مقاومت نداشت به طرف آناتولی گریخت و شاهرخ به خراسان معاودت نمود. سال بعد باز اسکندر آذربایجان را مسلّم خود ساخت و شاهرخ ناچار شد که دفعه ای دیگر به سرکوبی او بیاید. این بار جهانشاه و جمعی دیگر از رؤوس قراقویونلو جانب شاهرخ را گرفتند و اسکندر بناچار فرار اختیار نمود و در طی راه قراعثمان بایندری که می خواست راه او را ببرد، در حدود ارزنة الروم به تاریخ 839 کشت. کمی بعد باز به آذربایجان برگشت ولی این بار از برادر خود جهانشاه دست نشاندۀ شاهرخ شکست یافت و به حدود نخجوان گریخت و در آنجا به دست پسر خود در 25 شوال 841 به قتل رسید.*

 


 

ادامه مقاله در ادامه مطلب...



برچسب ها : تاریخ ایران اسلامی , ترکمانان قراقویونلو و آق قویونلو ,

نویسنده : امیر بهادر مری | دسته بندی : تاریخ ایران اسلامی ,

تاریخ ارسال مطلب : جمعه 8 مرداد 1389 - 09:54 ب.ظ

تیموریان در یک نگاه



(906-770ه/1500-1369م)

« مردم ایران هنوز کشتارها، ویرانی ها و مصائب روحی و اجتماعی حمله مرگبار مغول را فراموش ‌نکرده بودند که باردیگر قومی وحشی به سرکردگی تیمور بر سرزمین آنان حمله آورد،* جوی خون به راه انداخت و از کلّه ها مناره ساخت. تیمور که در یکی از روستاهای اطراف سمرقند  زاده شده بود نسب از چنگیز داشت و چون خواهر فرمانروای ماوراء النهر را به زنی گرفت به تیمور گورکان معروف شد که به معنی تیمور"داماد" است. پای راست تیمور در یکی از حمله ها آسیب دید و دیگر بهبود نیافت به این جهت او را تیمورلنگ نیز خوانده‌اند.*

تیمور اندکی پیش ازسال770 ه/ 1369م، پس از تسلّط  بر ماوراء النهر، حمله های پی درپی به خوارزم  و خراسان را آغاز کرد و از راه هَرات به نیشابور و سبزوار درآمد. طی سه  یورش سه و پنج و هفت ساله سراسر ایران را تا بغداد و شام به اطاعت خود درآورد.* در خاک روسیه تا مسکو پیش راند و با عبور از گردنه خِیبَر به دهلی رسید و پس از قتل عام مردم آن شهر از افغانستان به سمرقند بازگشت. درآخرین یورش، که هفت سال طول کشید، تیمور از مغرب ایران به قَراباغ در گرجستان رفت و پس از خراب‌ کردن کلیساهای مسیحیان با سپاهیان سلطان ایلدرم بایزید پادشاه قدرتمند عثمانی درافتاد. شهر سیواس را گرفت  و پس از کشتار بسیار تا بیروت و صیدا پیش رفت و پس از گشودن دَمِشق مردم عادی را قتل عام  کرد و شماری از دانشمندان و هنرمندان آن شهر را به سمرقند فرستاد.

فتح آنکارا به دست تیمور فرصتی بود که سفرای پادشاهان اروپائی را به حضور پذیرد. پس از بازگشت به سمرقند فرستادگان هانری سوم  پادشاه اسپانیا به دربار او رفتند.* کَلاویخو، که سفرنامه او درباره آسیا معروف است، ریاست این گروه را عهده‌دار بود. در 806 ه / 1404م تیمور، پس از برگزاری جشن هایی مفصّل به مناسبت فتوحات خود، عازم چین، تنها سرزمینی که فتح نکرده بود، شد و در راه درگذشت. گور امیر، در سمرقند، آرامگاه اوست.

قتل عام ها و ویرانی های ناشی از حمله تیمور در ایران بار دیگر خاطرات تلخ حمله مغول را زنده کرد. با این تفاوت که تیمور از کشتن دانشمندان و هنرمندان ابا می کرد و آنان را به سمرقند پایتخت‌ خویش می‌فرستاد. پس از او جانشینانش که به قدر او خون ریز و ویران گر نبودند مهم ترین مشوّقان هنر درتاریخ ایران گردیدند.*

شاهرخ میرزا پسر او شهرهایی چون هَرات و مَرو را دوباره ساخت و همسر شاهرخ، گوهرشاد بیگم، درمشهد مسجدی ساخت که هنوز به نام او برجاست. دربار شاهرخ از دانشمندان و هنرمندان برجسته بر خود می‌بالید. از آن میان موسیقی دان معروف ایرانی عبدالقادرمراغه ای آوازه ای بلند دارد.

بایسُنقُرمیرزا، پسرشاهرخ نیز هنرمند و دانش پرور بود. شاهنامه بایسُنقری در دستگاه او به خط  خوش نوشته و دیباچه ای بر آن نگاشته شد.*

نمایی از مسجد گوهر شاد

دربار سلطان حسین بایَقرا، آخرین فرمانروای خاندان تیموری، در هرات نیز مجمع اهل دانش و هنربود. وزارت او را دانشمند معروف، امیرعلیشیرنوایی، به‌ عهده ‌داشت که ازبزرگترین وزرای حامی هنر و ادب تاریخ ایران است.* وی به دستور سلطان حسین بایَقرا در هَرات مدرسه و کتاب خانه ای بزرگ تأسیس کرد که تا آن زمان کسی نظیرش را ندیده بود.


برچسب ها : تیموریان در یک نگاه , تاریخ ایران اسلامی ,

نویسنده : امیر بهادر مری | دسته بندی : تاریخ ایران اسلامی ,

تاریخ ارسال مطلب : جمعه 8 مرداد 1389 - 09:51 ب.ظ

مرگ تیمور در 17 شعبان 807

خودش هم همان ایام، بین راه بیمار شد و در شعبان 807 به بستر افتاد. افراط در نوشیدن عرق، که بدان عادت داشت و این ایام صرف آن با ترک هرگونه خوردنی و نوشیدنی دیگر همراه شده بود، بیماریش را سخت تر کرد. معالجات پزشکان هم،* تأثیری در رفع یا تخفیف بیماری نکرد. طی یک هفته از تب، سکسکه و ناراحتی های دیگر به شدت شکنجه دید و چون هیچ علاجی مؤثر واقع نگشت در همان بستر بیماری و در زیر چادر نظامی در شعبان 807 جان داد.

در پایان آنهمه جنگ های خونین و پرخطر، در هنگام مرگ هفتاد و یک سال داشت و تقریبا پنجاه سال آن را زیر سلاح و بر روی مرکب گذرانده بود. و هر لحظه کوشیده بود مرگ را که در فاصله نزدیک و در اطراف سر او پرواز می کرد از خود دور سازد. مدت فرمانروایی او که تقریبا تمام آن در جنگ و غالبا در پیروزی به سرآمد لااقل سی و شش سال بود. هنگام مرگ نوادۀ خود پیرمحمد جهانگیر را برای جانشینی خویش نام برد.*

بعداز آن به قول شرف الدین یزدی مورخ، کلمۀ شهادت را بر زبان راند و جان تسلیم کرد. جنازۀ او را دوماه بعد، در تابوتی از چوب آبنوس در سمرقند دفن کردند. قبرش در نزدیک مقبرۀ قُثم بن عباس عموزاده رسول خدا، که در آن نواحی مدفون بود و شاه زنده نام داشت هنوز باقی است.* و به نام گور امیر زیارتگاه ارباب حاجت است. مرگ که همه جا تفاوت ها و فاصله ها را از بین می برد ظاهرا درین موارد حتی جنایتکاران را هم توانسته بود با قدیسان برابر سازد!

تیمور قامتی میانه بالا داشت، با سری بزرگ و پیشانی گشاده. مویش از جوانی که به سپیدی گراییده بود. یک پایش به سبب جراحتی که در مقابله با دشمنان برداشته بود می لنگید. یک دستش هم جراحت برداشته بود و قسمتی از انگشتهایش را از دست داده بود. این جمله با حالت جدی و عبوسی که هرگز چهره اش را ترک نمی کرد غالبا منظره یی مهیب، موحش یا نفرت انگیز به او می داد.*

تصویرهایی که در هند و ایران از او رقم زده اند، حتی قدیمترینشان خیالی است. تزوکات تیموری هم که بنابر مشهور ملفوظات او تلقی شده است، معجول است و اندیشه ها و پندارهای واقعی او را تصویر نمی کند. از نُه زوجۀ خویش که تعدادی از آنها زنان غیرعقدی بودند، فرزندان متعدد با نوادگان بسیار یافت.

از پسرانش غیاث الدین جهانگیر که ارشد فرزندانش محسوب می شد در اوایل سلطنت او مُرد(779). معزالدین عمر شیخ در راه بغداد به زخم تیری که تیراندازش معلوم نشد به قتل آمد(796)- که آن را تیر غیب خواندند و تیر راهزنان بود-. *جلال الدین میرانشاه به سبب اختلالی که در مشاعرش روی داد به امر پدر از حکومت آذربایجان برکنار شد و بعداز پدر فقط سه سال زیست(810).

معین الدین شاهرخ که به رغم وصیت او، به دنبال منازعات طولانی خانگی سرانجام وارث واقعی تمام، یا لااقل بخش عمده یی از قلمرو او گشت. هنگام وفات پدر بیست و هشت ساله بود و تیمور برای تعیین جانشینی خود هرگز به او نیندیشده بود.* در واقع برای حفظ وحدت قلمرو خود، هرگز قبل از مرگ اندیشه یی جدی نکرده بود. ظاهرا تا هنگام نزع که پیرمحمد پسر میرزا جهانگیر را به جانشینی خود اعلام کرد، احتمال مرگ به خاطرش راه نیافته بود. با آنکه جهانگشایی موفق و بی همانند بود چنان از اندیشۀ جهانداری فارغ بود بلافاصله بعداز مرگش قلمرو او دچار تجزیه شد و ارکانش از هم گسیخت.

تیمور را که در خونخواری و بیرحمی هیچ چیز از چنگیز کم نداشت مورخان گه گاه روی هم رفته بدتر از چنگیز شمرده اند. ظاهرا در نظر این گونه مورخان، تربیت اسلامی او می باید او را از خشونتهایی که یادآور خشونت های چنگیز بود، دور نگهداشته باشد. اما خشونت در او فطری بود - و به هر حال بر وفق روایات اهل عصرش جد هشتم او با جد چهارم چنگیز برادر بودند، عشق او جنگ بود، و جنگ تربیت و تمدن نمی شناسد و جز بر قانون زور بر هیچ چیز اعتماد نمی کند. اما تیمور هرچند در طی جنگها شجاعت و دلاوریش عامل عمدۀ پیشرفت او بود در مواقع ضرورت از تدبیر و حیله، و از معامله با مخالفان هم استفاده می کرد- و اینهمه نشان می دهد که او فتوحات خود را به تمدن و تربیت خویش مدیون نبود، به فطرت بیرحم حیله گر بیابانی و بدوی خویش مدیون بود.*

در تسخیر شهرها و معامله با دشمنان از شجاعت و حیله غالبا به یک اندازه استفاده می کرد. دینداری یا دین پروری هم برای او سلاح دیگری برای نیل به پیروزی تلقی می شد. در آغاز ورود به خراسان، و در گفت و شنودی که با خواجه علی مؤید داشت، خود را اهل تسنن خواند اما در دمشق، برای خونریزیهای که کرد تشیّع را بهانۀ خویش ساخت.* در بعضی موارد درخواست همت و دعا از مشایخ صوفیه، و در مواردی دیگر اظهار تولا به اهل بیت رسول، برای او وسیله یی برای جلب قلوبی بود که او به قتل عام آنها اصراری نداشت. گه گاه دوست داشت شرارت هایی را مبتنی بر الزام شریعت یا متضمن تأیید الهی نشان دهد. از تربیت دینی که داشت در جهت نیل به پیروزیهای جنگی استفاده می کرد اما اجازه نمی داد روح و قلبش تحت تصرف و تسخیر آن تربیت درآید. *

نماز می خواند، تلاوت قرآن می کرد، با علما و فقها نشست و خاست و گفت و شنود داشت اما در سِرّ سُوَیدای قلب یک یاغی، یک کافر و یک وحشی باقی ماند. توجه او به مباحثات مذهبی که گه گاه در مجالس او پیش می آمد هرچند لازمۀ عصر و محیط ماوراءالنهر و بغداد و شام بود در آنچه به نظر شخصی او تعلق پیدا می کرد غالبا جز مبنی بر مصلحت نگریهای سیاسی - اما کوته نظرانه- نبود. *

به خاطر همین مصلحت نگری ها بود که او در خراسان با شیخ زین الدین تایبادی دیدار کرد و از او دعا و همت خواست و این دعا و همت را برای بیرسمی و بیدادیهایی طلب می کرد که همراه موکب او به هرجا می رفت خون و مرگ با خود می برد. در همان ایام در ملاقات با یک شیخ مجذوب خراسان، آن مرد خدا تکه استخوانی به سوی او انداخت و او آن را به فال نیک گرفت، نشان عنایت الهی تلقی کرد و بدینگونه عامه اهل ولایت را به خود علاقه مند و امیدوار ساخت.* مقابر صوفیه نقشبند را در گنبد سمرقند که پدرش تراغای نیز در میان آنها آرمیده بود از یاد نمی برد اما زیارت مقابر، صلابت و خشونتی را که قلب وحشی او عامل بیرحمی های کافرانه می شد به رحمت و شفقت تبدیل نمی کرد. با این حال به رغم این دین پروریها و دینداریهای ظاهری اکثر اوقات او جز در منظر عام، صرف عیش و عشرت و لهوولعب می گشت و در صحبت ندیمان و زنان در شرابخواری می گذشت.

در ضیافت های شاهانه یی که می داد گه گاه حتی زنانش هم در این شرابخواریها شرکت داشتند و از مهمانهای امیر با محبت و صفا پذیرایی می کردند.*

خود او هم هر چند، حتی درین گونه مجالس نیز گه گاه از خشونت بدوی فطری خود نمی توانست جلوگیری کند، درین ضیافت ها غالبا ساده، مهربان و گشاده رو بود. کلاویخو سفیر اسپانیایی که او را درین ضیافت ها دیده بود به این رفتار ساده و طبیعت آرام او، که فقط درین گونه مجالس مجال بروز داشت، اشارتهای جالب دارد. تیمور روی هم رفته وجودی پیچیده، غیرقابل اعتماد و آکنده از عقده ها و تضادهای درونی بود. هم دعوی دینداری داشت هم مردم دیندار بی آزار را بیهوده و غالبا به بهانه هایی کودکانه، برای گناه ناکرده عقوبت می کرد.* در اجرای قانون شرع ظاهرا به بهانه هایی کودکانه، برای گناه ناکرده عقوبت می کرد.

در اجرای قانون شرع ظاهرا مواظبت و اصرار داشت اما تا او زنده بود، یاساهای چنگیزی را که نزد اهل شرع چیزی جز بدعت مذموم تلقی نمی شد به اندازۀ قانون شرع نافذ و محترم می داشت. هم مساجد و مقابر را بنا و تعمیر می کرد، هم اموال و بلاد فتح شده را به قهر، غصب و مصادره می گرفت. هم در تسخیر شهرها جلادت و پافشاری نشان می داد وهم آن شهرها را بعداز آنکه تسخیر می کرد بلافاصله به دست ویرانی و نابودی می سپرد.*

سید برکه را که از ابدال و از مردان خدا می دانست بر سبیل تبرک و میمنت همه جا در سفرها همراه می برد اما در بسیاری شهرها- از جمله اصفهان و بغداد و دمشق و حلب- هزاران سادات و زهاد و ابدال و صلحا را به نحو فجیع و ظالمانه یی تسلیم قتل و شکنجه  عام می کرد.* از هرگونه تصرف در مال مُردگان - که اوقاف خوانده می شد-  به شدت پرهیز می کرد و حتی به وزرا و مستوفیانش تأکید می کرد که "مال اوقاف را در خزانۀ او راه ندهند" اما اموال کسانی که زنده بودند و او در تعقیب مخالفان خویش از کنار شهر آنها می گذشت، بی هیچ جریمه یی غصب و مصادره می کرد و از غارت و تملیک اموالی که صاحبانشان به آن اموال حاجت داشتند و حتی معیشت ایشان از ممر آنها می گذشت، هیچ دغدغه یی به خاطر راه نمی داد.*

تیمور، قرایوسف سرکردۀ ترکان قراقویونلو را به عنوان رهزن کاروانها تعقیب می کرد و بهانۀ استرداد او در شام و روم جوی خون جاری می ساخت اما خودش در نخجوان در حوالی سکونتگاه همان ترکمانان، اغنام و احشام آنها را غارت می کرد و این رهزنی را چون به دست خود او انجام می شد، اقدام برای امنیت و نوعی مبارزه با رهزنی و بیرسمی در جاده ها نشان می داد.*

درتوسعه و تزیین تختگاه خود از هیچ هزینه یی خودداری نمی کرد اما شهرهای آباد سرراه را که توسعه و تزیین آنها چندین برابر آنچه او در سرآباد کردن سمرقند هزینه کرده بود خرج برداشته بود، به کمترین بهانه با خاک یکسان می کرد و جز ویرانه یی از آنها بر جای نمی گذاشت.*

خرم آباد تختگاه ملک عزالدین حاکم لُر کوچک را به حکم آنکه رهزنان آن ولایت که نسبت به حاکم یاغی بودند، قافلۀ حج را غارت یا تهدید کرده بودند ویران کرد اما در همان ایام خودش با غارت کردن بروجرد در همان حوالی نشان داد، غارت گری فقط وقتی از مقولۀ راهزنی و درخور تنبیه محسوبست که به دست دزدان ناشناس انجام شود ورنه در موکب همایون اگر شهری عرضۀ غارت یغماییان سپاه گردد متضمن جرم و جریمه یی نیست و راهزنی مشروع محسوبست.*

در هر "طوی" و ضیافت شاهانه که می داد ده ها و صدها اسب می کشت و مهمانان را با گوشت اسب اطعام و پذیرایی می کرد اما به خاطر یک اسب که صاحبش حاضر نبود آن را به وی اهدا کند درگرجستان یک جنگ خونین تمام عیار راه انداخت تا آن اسب را از صاحب آن بازگرفت.

فاتح سمرقند، در منظر عام موقر، جدی و باهیبت بود. از شوخی و سبکروحی اجتناب داشت. کمتر می خندید و غالبا عبوس اهل ریا را به خود می گرفت. تبسم جز به ندرت به صورتش راه نمی یافت. از تملق و دروغ هم اظهار بیزاری می کرد. نقش خاتم او "راستی،رستی" بود و او این شعار را در مورد سؤال و جواب با اسیران و دشمنانش غالبا رعایت می کرد.* راستی را هرچند برایش ناخوشایند بود چون در اخذ تصمیم های مهم به او بیشتر کمک می کرد از دروغ که متضمن فریب بود و ارادۀ او را دچار انحراف می ساخت از این کسان با راحتی بیشتر می پذیرفت! اما این کارش عدالت دوستی و علاقه به راستی نبود، مصلحت بینی شخصی بود و از حیله گری بدوی بیشتر نشأت داشت، تا اعتماد و مناعت ناشی از تمدن وتربیت.*

کنجکاویهایی که در صحبت با علما برای کسب اطلاعات نشان می داد غالبا ناشی از مصلحت بینی بود. وقتی در دمشق از ابن خلدون مورخ و فلیسوف مغربی که در آنجا به دیدار وی الزام شده بود درخواست تا درباب مغرب و منازل و صحراهای اطراف آن برای وی گزارشی بنویسد،* انگیزۀ او مجرد کنجکاوی بی شائبه نبود به احتمال قوی درباب لشکرکشی به مصر و سرزمین های آن سوی صحراها می اندیشید. به هرحال با آنکه از تربیت اسلامی بهره داشت از دانش عصر بهره زیادی حاصل نکرده بود. صحبت با علما را که در عین حال موجب بالا بردن حیثیت سیاسی او در انظار عام نیزبود، وسیلۀ آموختگاری می یافت و به آن رغبت نشان می داد.* حافظه یی قوی از جنس حافظۀ اقوام بدوی و بیابانی داشت. کینه را فراموش نمی کرد اما خدمت ها و جان نثاریهایی را که هم در راه او شد در خاطر نگه نمی داشت. نسبت به ظالمان بی گذشت بود اما در صورت احساس ضرورت از تعدی به مظلومان هم ابایی نداشت.

مثل اکثر مستبدان عالم کمتر کسی را دوست و قابل اعتماد می شمرد اما بیشتر مردم را به چشم دشمنی یا سوءظن می دید. چون به حکم خودبینی ناشی از قدرت عادت کرده بود هرچه را در دست دیگران است حق خود بشمرد. هرکس را صاحب چیزی بود، دشمن تلقی می کرد و آنچه را در دست او بود غصب حق خود  می پنداشت. *

دنیای او عبارت از خود او بود که در برابر خود یک عالم دشمن می دید و هرگز به مخیله اش نمی گذشت که دیگران هم حق دارند بهره یی از آنچه او آن را حق انحصاری خویش می یافت داشته باشند و آن از وی غصب نکرده باشد. ازین رو دوستی برایش معنی نداشت. همه دنیا دشمنش بود و او تا وقتی از وجود دشمنانش می توانست منفعتی عاید خود کند آنها را تحمل می کرد.*

سیمای درونی او سیمای ابدی و آرمانی هر مستبد صاحب قدرت بود، که البته در هر زمان و در هر محیط شکل خاص داشت. اما در همه حال در وی نوعی طبیعت بدوی و تجاوزگر شده بود که از هیچ چیز به اندازۀ آنچه قدرتش را تهدید یا محدود کند نمی ترسید و درمقابله با هر چه قدرتش را تهدید یا محدود می کرد اعمال هیچ گونه خشونت یا حیله مضایقه نداشت. تصویر این سیما در آینۀ احوال تیمور همه جا به نحو روشن و بی پرده یی جلوه دارد و اگر درین توصیف در تقریرحال او درینجا تا حدی به تفصیل گراییده شد از آن روست که سیمای او کاملترین و روشنترین سیمای یک مستبد صاحب قدرت است و در تمام تاریخ هم سیمای هر مستبد دیگر که جلوه می یابد، تمام یا پاره یی از اوصاف او را دارد. فقط  قسمتی از آن اوصاف به سبب حوادث در سایه می ماند و چنانکه باید روشنی نمی آید.*

خشونت و شقاوت تیمور که حکایت فجایع چنگیز را از یادها برد، خطوط چهرۀ یک مستبد تمام عیار را که در روزگاران ایران تعدادشان اندک نیست،* نشان می دهد. معهذا تیمور با تمام این معایب، در بین سرداران و نزدیکانش احساس محبت و احترام برانگیخته بود. یاران وی در مراسم خاکسپاری جنازۀ او، و در آمادگی برای اجرای نقشه های ناتمام ماندۀ او این احساس را نشان دادند، هرچند تجزیۀ قلمرو وسیع او که بلافاصله روی داد امکان دنبال کردن آن نقشه ها را برای دوستانش فراهم نساخت[2][3]

 

2و 3- سلطان خلیل و شاهرخ(807-850)

« برخلاف چنگیز که فرزندانش بلافاصله بعداز او با ولیعهد برگزیده اش کنار آمدند و با حفظ اتحاد خویش از فروپاشی امپراطوری او جلوگیری کردند، بازماندگان تیمور که بیشتر نوادگانش بودند بلافاصله با اظهار مخالفت با یکدیگر قلمرو وسیعی را که او با آنهمه مرارت و مشقت به هم پیوسته بود به سوی تجزیه و تلاشی بردند.*

لاجرم وصیت او پیر محمد پسر میرزا جهانگیر را ولیعهد خویش کرد، به رغم علاقه یی که سردارانش نسبت به اجرای آخرین خواست او نشان می دادند مجال اجرا نشدن نیافت و اندک مدتی بعداز مرگ او منازعات خانگی بین بازماندگانش آغاز شد.*

در آغاز کار، همراهانش مرگ "صاحبقران" را پنهان داشتند. طرح حمله به چین بی آنکه لغو نمایند متوقف کردند. چون پیرمحمد جهانگیر در آن هنگام دور از تختگاه و در حدود غزنین بود، خلیل سلطان پسر میرانشاه را که با موکب صاحبقران همراه و حاضر بود به نیابت او به طور موقت به امارت نشاندند.*

این اقدام که جنبۀ موقت هم داشت دوام نیافت و چنانکه در وفات بنیانگذاران دولتها رسم است، به زودی با مخالفت بازماندگان مواجه گشت.* اختلافات طولانی شد و دامنه پیدا کرد. چنانکه در اندک مدت توطئه ها وتحریکات، میراث عظیم تیمور را به حکومت های مستقل متخاصم تبدیل کرد. خلیل سلطان در سمرقند قدرت موقت را به قدرت دایم مبدل ساخت. در ایران، نواحی غربی در دست میرانشاه نیمه دیوانه و پسرانش میرزاابابکر و محمدعمر ماند. خراسان و نواحی شرقی هم در دست معین الدین شاهرخ که تیمور خودش او را در آن حدود به فرمانروایی گماشته بود باقی ماند اما پیرمحمد که خود را وارث و ولیعهد واقعی تیمور می دانست در مطالبۀ حق خویش بلافاصله بر خلیل شورید.* با این حال چون قدرت و عدت درگیری با خلیل را فاقد بود حق خود را به معین الدین شاهرخ حاکم خراسان که عم او و در عین حال شوهر مادرش بود واگذاشت- و از جانب او در حکومت فارس مستقر گشت. شاهرخ هم که امیرزاده یی شجاع، با تدبیر و در عین حال صلحجو بود، *با جلادت و رشادت خویش قلمرو خود را از هرگونه تحریک و توطئه دور نگهداشت و پیرمحمد را هم در حکومت فارس تحت حمایت گرفت و راضی و خرسند داشت.

با این حال وقتی خلیل سلطان در سمرقند با شورش و ناخرسندی سرداران تیمور مواجه شد و شاهرخ به دعوت آنها لشکر به سمرقند برد، مصالحه یی که بین وی با خلیل سلطان برقرار شد پیر محمد را به شدت نومید و ناراضی ساخت. ازین رو لشکر به ماوراءالنهر کشید اما  شکست خورد  و به قندهار گریخت. چندی بعد هم در بلخ به دست امیران خویش به سال 809 کشته شد.*

ناخرسندی امیران از سلطنت خلیل سلطان هم خاتمه نیافت، چرا که سلطنت او در واقع سلطنت نبود. یک سلسله عیاشی و خوشباشی بی انقطاع و بلامنازع بود. دوام این شیوه فرمانروایی عاری از مسئولیت هم در چنان محیط ناآرام و پرمدعایی، البته غیرممکن بود.*

میرزا خلیل جوانی عاشق پیشه، شاعر، و لاابالی بود. در سمرقند به عشق مطربه یی شاد ملک نام گرفتار آمده بود و عشق او به حد جنون رسیده بود. با زنان تیمور که به عنوان حرم صاحبقران در دربار مورد احترام بودند بدرفتاری پیش گرفت و امرای تیمور را هم که طرز زندگی او را نمی پسندیدند از خود متنفر و ناخشنود ساخت. بالاخره وقتی هم به دست یک تن از امرای خویش معزول و محبوس گشت، خان کاشغر بر ولایت وی مستولی گشت.*

شاهرخ به ماوراءالنهر رفت، آنجا را تحت فرمان آورد پسر خود میرزا الغ بیگ را هم آنجا به امارت نشاند(812) و خلیل سلطان را به حکومت نواحی جبال فرستاد. شاد ملک هم تنبه و تبعید شد ظاهرا چندی بعد به خلیل سلطان پیوست. خلیل سلطان در ری همچنان در خوشباشی و عیاشی سر می کرد و وقتی در آنجا به بیماری دچار شد و به سال 814 درگذشت.*

گویند شاد ملک، محبوبۀ وفادارش در همان اوقات خود را به او رساند در کنار جسد او خویشتن را با دشنه یی که در دست داشت هلاک کرد و آن هردو را به امر شاهرخ در همان شهر در یک مقبره به خال سپردند. ماوراءالنهر هم تحت فرمانروایی میرزا الغ بیک به قلمرو شاهرخ ملحق گشت و به نواحی شرقی خراسان پیوست. *

درین میان نواحی غربی ایران از آذربایجان تا گرجستان که قلمرو میرانشاه بود و از زمان حیات تیمور تحت نظارت پسرانش میرزا ابابکر و امیرزاده محمد عمر اداره می شد به علت اختلال حال میرانشاه و اختلاف فرزندانش همچنان دستخوش آشفتگی و پریشانی بود.* چون امیرزاده محمد عمر، برادر خود میرزا ابابکر را دستگیر کرد و در سلطانیه به زندان انداخت، میرانشاه از وی متوهم شد پس به خراسان پناه برد و برخلاف میل قلبی نسبت به شاهرخ از در طاعت و انقیاد درآمد(808). چندی بعد به اصرار و الزام میرزا ابابکر به آذربایجان برگشت و در جنگی که بین ایشان و قرایوسف روی داد در ذی القعده 810 به قتل رسید. تبریز به دست قرایوسف ترکمان افتاد که پسرش پیربداغ را آنجا به امارت نشاند. میرزا ابابکر هم به دنبال این شکست به گرگان گریخت و همانجا کشته شد. محمدعمر قبل ازین واقعه بر شاهرخ شوریده بود و در همان ایام (809) درگذشته بود و از اولاد میرانشاه جز خلیل سلطان که هنوز در ماوراءالنهر امارت داشت هیچ کس صاحب قدرت نبود. *

طی این حوادث نواحی غربی ایران از دست خاندان میرانشاه خارج شد. چون در منازعه یی هم که چندی بعد بین قرایوسف و سلطان احمد جلایر بر سر تبریز روی داد سلطان احمد کشته شد(813). آذربایجان به دست قرایوسف افتاد و او تدریجا از اران و گرجستان تا قزوین و طارم را هم به قلمرو خود الحاق کرد(816) و قلمرو بالنسبه وسیعی را مالک شد.* اما با شاهرخ که ضمن سعی در رفع اختلافات پسران عمر شیخ ولایات جبال و عراق و فارس و کرمان را هم تحت نفوذ و نظارت خود درآورده بود و با وجود صلح جویی مصمم بود انتقام قتل برادرش میرانشاه را ازین ترکمان ماجراجو بگیرد، درگیریش اجتناب ناپذیر گشت اما مرگ ناگهانی سرکردۀ قراقویونلو او را از تحمل شکست رهانید(823) و سالها بعد (838) پسرش جهانشاه خود را به اظهار طاعت و تبعیت نسبت به شاهرخ ناچار دید. بدینگونه قدرت شاهرخ تقریبا در سراسر ایران برقرار شد و تا پایان عمر وی بلامنازع ماند. *

معین الدین شاهرخ که مثل پدر شجاع و جنگدیده اما برخلاف او سلیم و صلح جو بود، با غلبه بر دشواریها و با رفع اختلافات خانگی سرانجام سی سال بعد از مرگ پدر دولت پرقدرت و استواری به وجود آورد که دراواخر عهد حیاتش چنانکه منج باشی، مورخ معروف ترک خاطرنشان می کند از سرحد چین تا مرز روم واز اقصای ترکستان تا "ثغز" هند را شامل می شد. و این قلمروی عظیم بود که فقط در عهد حیات او وحدت و تمامیت آن محفوظ ماند و بلافاصله بعداز مرگ او (850) به سرنوشت قلمرو وسیع و عظیم تیمور دچار گشت، انفصال و انحلال.*

شاهرخ با آنکه صلح جو و مایل به اجتناب از خونریزی بیهوده بود در دفع سرکشان که ظهور آنها موجب بروز اختلال در امور کشور می شد قاطع و جدی بود. هرچند برای توسعۀ قلمرو خود جز به ندرت دست به لشکرکشی نمی زد، در حفظ و تسخیر آنچه آن را میراث پدر تلقی می کرد از بذل جهد خودداری نداشت.*

با آنکه در رفع مخالفان همواره پیروز بود و به قول منجم باشی، صاحب صحایف الاخبار در هیچ جنگ شکست نخورد و مغلوب واقع نشد، تار کار به صلح برمی آمد دست به جنگ نمی زد و از سلاح تدبیر بیش از توسل به شمشیر استفاده می کرد. چون شاهد تبعات نامطلوب یورش های خونین و طوفانی پدر بود، خود را در ترمیم خرابی ها ناشی از تاخت وتاز پدر موظف می یافت و از اینکه با تاخت و تازهای مجدد و مکرر خرابی های تازه یی در اطراف قلمرو خویش به وجود آورد احتراز داشت.* تحت تأثیر همین طرز فکر بود که او شهر مرو را که از عهد هجوم مغول ویران و بی آب مانده بود آباد کرد و آب نهر مرغان را که مرو مدتها از برکت آن محروم مانده بود در جویهای شهر دوباره جاری ساخت.*

برخلاف پدر که از دینداری و پای بندی به شریعت فقط دعوی خالی از معنی داشت، وی در رعایت دین و پیروی از شریعت صدق و اخلاص واقعی داشت. در سفرو حضر و حتی در میدان جنگ از به جا آوردن فرایض عفلت نمی کرد.*

صحبت اهل عشرت که عده یی از موسیقی دانان، شاعران و خنیاگران عصر را گرد وی جمع آورده بود هرگز وی را از حضور در مجالس حافظان قرآن و محضر علماء و زیارت مقابر اولیاء مانع نمی آمد. شاهرخ زیارت مشهد رضوی را تقریبا به طوری منظم و در هر فرصت که دست می داد با اخلاص و علاقه به جا می آورد. زیارت مقبرۀ خواجه عبدالله انصاری را در گازرگاه هرات و زیارت مقبرۀ شیخ ابواسحاق کازرونی را هر وقت در نواحی فارس سر می کرد موجب نیل به مثوبات و برکات می شمرد و در ایجاد مساجد و تعمیر و ترمیم بقعه ها و رباط ها اهتمام می ورزید نسبت به علماء و مشایخ هم از بذل ارادت و محبت غفلت نمی کرد. *

در اوایل عهد امارت، بیشتر کارها را به پسرش غیاث الدین بایسنقر واگذاشت(ح820). آن امیرزاده که بیشتر اهل ذوق و شعر و هنر بود، هرچند با علاقه یی که در حمایت از اهل فضل و هنر داشت دوران فرمانروایی پدر را زینت و بخشندگی خاص داد،* اما طرز زندگی او مطلوب شاهرخ واقع نشد. اعتیادش به شرابخواری که افراط در آن سرانجام موجب مرگ بی هنگام او در جمادی الاولی 837 گشت او را تدریجا از نظر پدر انداخت و تقریبا وادار به انزوا در کنج کتابخانه و صحبت اهل عشرت ساخت. غیر از وی سه پسر دیگر شاهرخ نیز همه در زمان حیات پدر مُردند؛سیورغتمش در 830، ابراهیم سلطان در 837 و محمد جوکی در 848ه. با وجود این مصائب که پایان عمر برای او جز الغ بیگ میرزا فرزند دیگری نگذاشت، شاهرخ از جادۀ اعتدال خارج نشد. به خشونت نگرایید و روحیۀ صلح جویی و عدالت دوستی خود را تا پایان کار همچنان حفظ کرد.*

فقط در واقعۀ سوءقصد احمد لر، یک تن از متعصبان حروفیه، که در مسجد هرات او کارد زد(830) بدان سبب که احتمال سوءقصد دست اندرکار بود باشند، به ضرورت حال خشونت نشان داد چنانکه در طغیان نوادۀ خود میرزا محمد پسر بایسنقر هم که در اصفهان ظاهرا به تحریک برخی عناصر ناراضی یا ماجراجو بر ضد وی قیام کرد بی تردید مجازات محرکان را ضروری دید و به قتل تعدادی از آن جماعت که از زهاد عصر نیز محسوب می شدند فرمان داد.*

نسبت به بعضی از مشایخ صوفیه، خاصه کسانی که گرایش های شیعی داشتند نیز نفرت یا سوءظن نشان می داد. اما این طرز تلقی که از جمله نسبت به سید محمد نوربخش، سید قاسم انوار و صائن الدین ترکه با خشونت بیشتری همراه شد از احتمال ارتباط آنها با ترکمانان آذربایجان - طوایف قراقویونلو که به تشیع منسوب بودند-  ناشی می شد.*

در سایر موارد، شاهرخ تا ممکن می شد از خشونت پرهیز داشت و این مایه صلح طلبی و سلامت نفس از فرزند تیمور خالی از غرابت نبود. سلطنت آرام و صلح طلبانۀ او برای رعایایش که در طول مدت حیات  تیمور عمر آنها در دغدغۀ دائم و ناایمنی مسمتر نسبت به جان و مال خویش گذشته بود، دوران التیام جراحات قلبی بود. پس اینکه فرمانروایی او سرآغاز یک عصر تجدید حیات در بعضی انواع هنر شده باشد غرابت ندارد چرا که لازمۀ این تجدید حیات دست یابی عامۀ خلق به فراغت و ایمنی بود.*

شاهرخ در ایجاد رابطۀ دوستی با ممالک اطراف هم اهتمام ورزید و این نیز موجب بسط تجارت و ایجاد آسایش و فراغت بیشتر برای عام خلق شد. وی حتی با حکام هند که پدرش تیمور قلمرو آنها را غارت و رعایای ایشان را قتل عام نمود، رابطۀ دوستی برقرار کرد و از طریق ارسال هدایا و سفرا  آنها را استمالت کرد. چنانکه در مورد چین هم که پدرش تا آخرین لحظۀ حیات از فکر تسخیر و غارت آنها - که در ذهن او غزو عبارت از همان می شد- بازنماند، راه دوستی پیش گرفت و با مبادلۀ سفرا و تبادل هدایا در ایجاد روابط بازرگانی با آن سرزمین سعی بسیار به جای آورد. *

در عهد سلطنت او هرات که تختگاه دولتش بود، یک کانون درخشان هنر و ادب عصر محسوب می شد. وجود مولانا قوام الدین شیرازی مهندس و معمار نابغه و بی مانند آن ایام در هرات به وی و به زوجۀ هنرپرورش گوهرشاد آغا فرصت و امکان این را می داد تا مساجد، مدارس و ابنیۀ عالی در قلمرو قدرت خویش بنا نمایند. مسجد گوهرشاد در مشهد رضوی و جامع گوهرشاد در هرات، از درخشان ترین آثار معماری این عصر مدیون طرح و تفکر این قوام الدین شیرازی و آن ملکه هنرپرور عصر بود، که هنوز باقی است.

به سعی و تشویق شاهرخ کتابخانه یی عظیم نیز در هرات به وجود آمد که جامع تعدادی از نفایس آثار بود. بعضی هنرمندان عصر هم مثل عبدالقادر مراغی استاد موسیقی، مولانا خلیل مصور استاد نقاشی، یوسف اندکانی استاد آواز، همانند قوام الدین شیرازی مهندس و معمار معروف عصر دربار هرات را از همان ایام عهد شاهرخ نام و آوازه بخشیدند.*

دربار کوچک پسرش میرزا بایسنقر در استرآباد هم در عهد او یک کانون نقاشی، تذهیب، کتاب آرایی و کتاب دوستی بود. گویند در کتابخانۀ عظیم او در آنجا بیش از چهل خطاط معروف نسخ نویسی می کردند، که تدوین و تحریر شاهنامۀ بایسنقری و تنظیم و ترتیب مقدمۀ معروف، اما گمرا کنندۀ آن نمونۀ زنده یی از توجه وی به هنر کتاب آرایی است. طرفه کاری که خود او از پیشروان و بنیاد گذاران آن محسوب بود.

 

4و5- میرزا علاءالدوله و میرزا الغ بیک(850-853)

وقتی معین الدین شاهرخ به سن هفتاد سالگی در ری به سال 850 درگذشت. از فرزندانش فقط الغ بیگ میرزا زنده بود - و او نیز در واقع بیشتر یک عالم ریاضی عصر بود تا یک فرمانروای عصر. ازین رو با مرگ شاهرخ انحطاط خاندان تیمور دوباره آغاز شد- حتی یک بار از سرکردۀ طوایف ازبک شکست خورد(828) و پدر را از کفایت و لیاقت خود در امر فرمانروایی نومید ساخت. *

با این حال در مدت سی و هشت سال که در ماوراءالنهر فرمان راند(850-812)  لااقل در تشویق و حمایت اهل علم و هنر به اندازۀ پدر موفق بود. در سمرقند رصد خانه یی عظیم و مجهز بنا کرد(824) و با همکاری علمای بزرگ عصر[4] - صلاح الدین موسی معروف به قاضی زادۀ رومی، غیاث الدین جمشید و معین الدین کاشانی و علاءالدین علی قوشجی- سرانجام زیج معروف به زیج الغ بیگ را به در سال 841 به وجود آوردند که از کارهای درخشان عصر بود.

در جانشینی شاهرخ هم الغ بیگ مواجه با مخالفت خانگی شد و او بیش از آن مستغرق علم و اندیشه بود که  در دفع مدعیان فرصت اعمال قدرت یا تدبیر پیدا کند.*

در واقع بلافاصله بعداز مرگ شاهرخ چون وی از تختگاه پدر دور بود،* برادرزاده اش علاءالدوله پسر میرزا بایسنقر بر هرات مستولی شد و فرمانروایی خراسان را به دست گرفت. عبداللطیف پسر الغ بیگ را هم که از جانب او در هرات بود به زندان انداخت. برای آزادی او الغ بیگ با علاءالدوله از در صلح جویی درآمد و حاضر شد رهایی فرزند را به هر قیمت که باشد از علاءالدوله باز خرد. چندی بعد علاءالدوله زندانی خود را آزاد کرد و به سمرقند نزد الغ بیگ فرستاد. درین بین الغ بیگ هم فرصت یافت و علاءالدوله را به نیروی سپاه از هرات بیرون راند. اما بلافاصله مواجه با حمله برادر او ابوالقاسم بابر شد که بر خراسان دست یافت(852) و الغ بیگ دیگراز عهدۀ دفع او برنیامد. *

 

6- عبداللطیف (رمضان853-ربیع الاول 854)

درین میان الغ بیگ که اوقاتش بیشتر در کارهای علمی مصروف می شد حکومت سمرقند را به پسر کوچک خود میرزا عبدالعزیز واگذار کرد و این کار پسر بزرگش عبداللطیف را به شدت از وی رنجاند. وی چون حکومت بلخ را که الغ بیگ به او داده بود لایق شأن خود نمی دانست، بر پدر شورید.

در برخوردی که روی داد الغ بیگ به دست پسر افتاد و بعداز یک محاکمۀ نمایشی به حکم وی  در رمضان 853 کشته شد. اما سلطنت پدرکش پا نگرفت.* وی برادرش عبدالعزیز  را که رشک و ناخرسندی نسبت به او وی را به شورش ضد پدر واداشت نیز به قتل آورد لیکن در پایان مدتی کمتر از شش ماه به وسیله بابا حسین نام از نوکران پدر در ربیع الاول 854 به قتل رسید و با مرگ او قدرت تیموریان در سمرقند به شدت تزلزل یافت.

مقارن این ایام قدرت تیموریان در ماوراءالنهر از جانب خانان ازبک، و در فارس به وسیلۀ امیران ترکمان مورد چالش واقع بود چنانکه در خراسان هم قدرت بین نوادگان "صاحبقران" دست به دست می شد. معهذا در بین این میرزایان که بعد از شاهرخ وارث قلمرو تیمور در خراسان شدند تقریبا هیچ فرمانروای لایق و جنگجویی دیگر پیدا نشد. ثروت هنگفتی که تیمور از غارت شهرها به دست آورده بود هرچند با سیاست صلح جویانۀ شاهرخ لااقل بخشی از آن حفظ شد.* بعداز وی تمام آن صرف عیاشی، خوشباشی و شرابخواری میرزایان تیموری شد که تنها هنر بعضی از آنها علاقه به نقاشی، موسیقی، شعر و کتاب بود.

ابوالقاسم بابر پسر میرزا بایسنقر که خراسان را از الغ بیگ گرفت و چندی بر عراق و فارس هم فرمانروایی داشت از عهدۀ تسخیر سمرقند برنیامد و تختگاه تیمور به دست ازبکان افتاد. بابر در خراسان تا هنگام وفات (860) فرمان راند اما قدرتش از مشهد طوس غالبا تجاوز نکرد. برادرش علاءالدوله که به وسیلۀ او تقریبا بکلی نابینا شده بود یکچند در نواحی قوچان و استرآباد حکومت راند. چندی بعد هم از بیم علاءالدوله که چندی در زندان ابوالقاسم بابر گرفتار بود بعدها در حدود استرآباد داعیۀ قدرت یافت. با مدعیان خانگی هم درآویخت اما مغلوب، متواری و مقتول شد.*

 

7- میرزا عبدالله(854-855)

در این گیرودار جنگ و آشوب که بعداز شاهرخ در خراسان پیش آمد ابوسعید، نوادۀ میرانشاه و پسر میرزا عبداللطیف گریخت. در بخارا به طلب فرمانروایی برخاست. ابوالخیر خان فرمانروای ازبک هم به او یاری کرد و او بر سمرقند دست یافت(855). در منازعات فرزندان شاهرخ هرات را به تسخیر درآورد و دختر شاهرخ تزویج کرد. اما گوهرشاد آغا زوجۀ شاهرخ را به اتهام همدستی با مخالفان خویش که ظاهرا هیچ اصلی هم نداشت به قتل آورد(861).*

در هجوم جهانشاه قره قویونلو یک بار هرات را از دست داد اما بلافاصله آن را به دست آورد. چندی بعد مازندران، و سپس سیستان را گرفت.*چندین بار با فرزندان بایسنقر که مدعی او بودند جنگ کرد. در دنبال غلبه بر آنها، هرات و غزنه و کابل را گرفت. چندی بعد خوارزم و بدخشان را هم بر قلمرو خود افزود. از آن پس درنزاعهایی که بین ترکمانان آق قویونلو و قره قویونلو رخ داد و به غلبۀ اوزون حسن سرکردۀ آق قویونلو منجر گشت به دعوت امرای آذربایجان و عراق درصدد فتح آن نواحی برآمد. اما نزدیک میانج(=میانه) از اوزون حسن شکست خورد و به اسارت افتاد و آنجا به امر اوزن حسن، به قصاص خونگوهرشاد آغا به دست میرزا یادگار محمد نوادۀ بایسنقر که به اردوی آق قویونلو پیوسته بود در رجب 872 به قتل آمد.*

بعداز این ابوسعید، که او را در مقابل نام ابوسعید ایلخانی ابوسعید گورکانی خوانده اند، قدرت تیموریان در ماوراءالنهر خاتمه یافت. اعتلاء شیبک خان ازبک در آسیای میانه به داعیۀ سلطان احمد پسر ابوسعید در سمرقند(899) و به کرّو فرّ ظهیرالدین بابر نوادۀ او در فرغانه (902) پایان داد و سالها بعد ظهیرالدین بابر سلسلۀ تیموریان هند معروف به مغول کبیر را در هند به وجود آورد(922). *

اما خراسان که یادگار محمد نواده بایسنقر کوشید تا با کمک اوزون حسن بر آنجا دست یابد(847) به دست مدعی او سلطان حسین نوادۀ بایقرا از اولاد عمر شیخ بن تیمور افتاد و با تختگاه زیبا وپرشکوه آن تقریبا تا پایان عهد تیموریان در دست او باقی ماند. سی و شش سال فرمانروایی او- که در نیم آخر آن حملۀ فلج او را زمین گیر کرده بود- آخرین جلوۀ شکوه دولت تیموریان در خراسان بود. وی پسر منصوربن بایقرا و پدرش نوادۀ عمرشیخ تیموری بود.* در اواخر عمر ابوسعید یکچند مدعی و  معارض او شد و هرچند در آغاز توفیقی نیافت، بعداز ابوسعید در هرات به فرمانروایی نشست(875) سلطان حسین بایقرا. دربار او یک مرکز درخشان ادب و هنر عصر شد و هرات را به یک کانون بزرگ فرهنگ و دانش عصر تبدیل کرد.

وزیرش امیر علیشیر نوایی، شاعر و نویسندۀ ازبک (وفات 906) روح واقعی این کانون و حامی و مربی دانشمندان و هنروران وابسته به دربار سلطان حسین بود. درین کانون پرآوازه کسانی چون عبدالرحمان جامی شاعر و عارف نامی، کمال الدین  بهزاد نقاش و صنعتگر معروف، و میرخواند مورخ مشهور عصر، درخشندیدن و ملاحسین واعظ کاشفی هم مورد توجه عام واقع گشت. در مدرسۀ بزرگی که سلطان به وجود آورد هزاران عالم و طالب علم به نفقه و حمایت او سرگرم تحصیل، تحقیق و تألیف بودند.*

پس از درگذشت او (911)،  تاخت و تاز محمد خان شیبانی، معروف به شیبک خان ازبک، در خراسان، و کشمکش های دایم اسماعیل پادشاه صفوی با ازبکان، سعی پسران او بدیع الزمان میرزا و مظفرحسین میرزا را در حفظ باقی ماندۀ قدرت تیموریان غیرممکن کرد.*

انحطاط تیموریان که مخصوصا بعداز مرگ شاهرخ و مقارن آغاز منازعات خانگی آنها شروع شد نواحی غربی ایران را از همان ایام عرضۀ تنازع دایم دو طایفۀ متخاصم ترکمان کرد که هر کدام چند مدتی در آذربایجان و حتی در عراق و فارس کرّ و فرّی کردند و سرانجام خاندان صفویه - اولاد شیخ صفی الدین صوفی و زاهد اردبیلی- در آذربایجان و ولایات جبال و عراق عجم وارث قدرت آنها شد و چندی بعد با تسخیر هرات قدرت تیموریان را در خراسان هم خاتمه داد.*

این نیز از شگفت کاری های تاریخ است که رویدادهای آن در طی توالی یک دو نسل، اولاد تیمور ویرانگرو وحشی گونۀ سفاک را در قلمرو امپراطوری تجزیه شدۀ بازمانده از وی به یک مشت میرزا و میرزادۀ صلح جو، کتابدوست و دوستدار شعر و موسیقی تبدیل کرد. *

گویا ذوق هنری که در تیمور به شکل طراحی کله منارهایش جلوه کرد بعداز او در شاهرخ به صورت عشق به بنای مدارس و مساجد ظاهر شد، در الغ بیگ به صورت عشق به ریاضی و نجوم تجلی یافت. بایسنقر میرزا آن را در عشق به کتاب و کُتّابی ظاهر کرد و سلطان حسین بایقرا آن را صرف موسیقی و شعر و نقل و ابداع قصه های خیالی عاشقانه درباب شاعران گذشته کرد و بدینگونه دولتی که با طوفانی از خون و کشتار آغاز شد و وسعتش تقرییا از وسعت قلمرو چنگیز درگذشت و در جزر و مد رویدادها و بیشتر به خاطر آنکه بنیانگذارش جز شمشیر هیچ ضابطه یی برای حفظ وحدت و ثبات آن باقی نگذاشته بود، به زودی تجزیه شد.*

لاجرم تمام آن "انرژی" پایان ناپذیری که تیمور لنگ را در سنین هفتاد سالگی در عزم تسخیر چین، در حال بیماری و نالانی تا نزدیک مرزهای آن سرپا نگهداشت در وجود اولاد و اخلاف او تبدیل به راحت طلبی، صلح جویی و احساس ضرورت اغتنام وقت برای یک زندگی بی دغدغه شد. زندگی گذرنده و شتابناکی را که تیمور جز بر پشت اسب و درون خیمه های جنگی حق آن را ادا نکرده بود، اخلاف او درون کاخ های رفیع زرنگار و باغ های زیبای پرگل و گلزار یا در کنار کتاب و موسیقی و در صحبت شاهد و ساقی چنانکه باید زا آن کام گرفتند و هرگز برای حفظ  یک ارثیۀ خونین که نگهداشت آن به یک عمر یا عمرها جنگجویی و خونریزی حاجت داشت احساس نیاز نکردند.* هر یک از آنها از تمام آن میراث عظیم امپراطور استپ ها به اندک ملک و اندک سپاه با مایۀ عیشی اکتفا کردند و بدینسان از زندگی عذر و تجاوز و تطاولی را که درنیای بی آرام جنگ باره شان به اقتضای طبیعت وحشی و خشن در حق آن روا داشته بود، خواستند و تاریخ را شاهد و عامل یک شگفت کاری کم همانند ساختند.

در جریان این عافیت طلبی و صلح جویی میرزایان که قلمرو او را بلافاصله بعداز مرگش به تجزیه کشاند نه فقط خشونت بدوی گونۀ تیمور از یاد رفت، تعصب دینی فوق العاده یی هم که تیمور ظاهرا بکلی از روی ریا آن را شعار خویش ساخت و پسرش شاهرخ به احتمال قوی از روی اخلاص و صدق آن را دنبال کرد نیز جای خود را به نوعی تسامح آمیخته به بی خیالی که شادخواری و سلامت طلبی لازمۀ آن به نظر می رسید، داد و در پی آن آغاز و انجام یک فرمانروایی پرماجرا که بیش از یک قرن مدت گرفت به اندازۀ تفاوت بین هیجان میدان های جنگ با فراغت جویی مجالس عشرت اختلاف پیدا کرد.*

واکنش های مخالفت آمیز مذهبی که تیمور و شاهرخ هردو در آنچه به امر شریعت مربوط می شد در مقابل آن بشدت خشونت نشان می دادند در ایام آنها چند نهضت صوفیانه اما طغیانی و انقلابی را بر ضد قدرت سلطنت به وجود آورد که حتی عدم کامیابی آنها و مخصوصا خشونت بیش و کم شدیدی که آن پسر و پدر در دفع آن نشان دادند به احتمال قوی خود یک عامل روانی مؤثر در گرایش اولاد تیمور به سوی صلح جویی و سلامت طلبی بود که بعداز شاهرخ یا در همان عصر شاهرخ در احوال اکثر میرزایان شکل گرفت و خاطرۀ آن خشونت ها ایشان را تا حدی به سوی تسامح دینی و تعادل وجدانی رهنمونی کرد.*

این نهضت ها عبارت بود از انتشار دعوت حروفیه در عهد تیمور و قیام صوفیۀ نوربخشی از فروع سلسلۀ کبرویه که مقارن عهد شاهرخ رخ داد. هر دو نهضت هم رنگ تصوف و تشیع داشت و به هرحال واکنش هایی تند و اعتراض آمیز و انقلابی بود در مقابل غلبه و نفوذ راسخ و فزایندۀ فقهای حنفی در امور حکومت که تعصب آنها بارها این پدر و پسر را به تعقیب و آزار مخالفان مذهب، طالبان حکمت، و حتی بعضی مشایخ عصر واداشت.» *




برچسب ها : حکومت تیموریان قسمت دوم , تاریخ ایران اسلامی ,

نویسنده : امیر بهادر مری | دسته بندی : تاریخ ایران اسلامی ,

تاریخ ارسال مطلب : جمعه 8 مرداد 1389 - 09:45 ب.ظ

حکومت تیموریان

« مقارن انحطاط و انقراض ایلخانان و ملوک طوایفِ بازمانده از آن، امواج یک سلسله مهاجمات تازه، از ماوراءالنهر و ترکستان با موکل خونریز تیمور به سوی ایران در حرکت آمد،* تمام خراسان و جبال و فارس و قسمتی از نواحی مجاور را در سیل خون فروشست - و به اندک فاصله رسوبات آن در ایران به صورت دولت میرزایان گورکانی، ترکمانان قره قویونلو و آق قویونلو در جای جای فلات باقی ماند که تا ظهور صفویه آثار آن ادامه داشت- از فاجعه تا فاجعه،* بین چنگیز و تیمور تقریبا یک قرن و نیم طول کشید.

سپس در پایان یک قرن دیگر که از پایان حیات تیمور گذشت ایران آخرین دوران ملوک طوایفی تاریخ خود را پشت سر گذاشت و وارد دوره یی شد که مورخان جدید غالبا آن ار اعتلاء ایران به مرحلۀ دولت ملی خوانده اند - دوران صفوی-. فاجعۀ چنگیز در قلمرو فارسی زبانان سرانجام تقریبا به ماوراءالنهر محدود شد اما فاجعۀ تیمور از همانجا آغاز گشت. از میان ویرانه های دولت چنگیز شکل گرفت و در مدت فرمانروایی تیمور و اخلاف او سراسر ایران از خراسان و مازندران تا فارس و آذربایجان را عرضۀ تاخت و تاز ترکمانمان آسیای صغیر و ترکان آسیای میانه ساخت.*

اصل ونسب تیمور

تیمور در خانواده یی از عشایر ترک ماوراءالنهر که نسب خود را به قراچارنویان سردار و خویشاند نزدیک - و شاید افسانه یی - چنگیزخان مغول در شهرکش از توابع سمرقند به دنیا آمد(736).

پدرانش چنانکه از روایات مورخان عصرش برمی آید یکچند در همین شهرکش - که بعدها شهر سبز خوانده شد-  و گاه در نواحی مجاور،* امارت یا وزارت داشته اند و قول ابن عربشاه مورخ عرب از همعصران تیمور که اجداد وی را چوپان و رجاله و اوباش می خواند، مبنی بر دشمنی شخصی است و با  قراین و احوال دیگر سازگاری ندارد. به هر حال پدرش تراغای یک جنگجوی و یک سرکردۀ ایل برلاس بود که طایفۀ او درین نواحی قدرت و نفوذ محلی داشت. هنگام ولادت تیمور ترکستان و ماوراءالنهر در دست غزال سلطان پسر یساور از اولوس جغتای بود که چندی بعد وقتی تیمور یازده ساله بود امیر قزغن از پادشاهان ماوراءالنهر و از سرکردگان همان اولوس بر او شورید، او را مغلوب کرد و کُشت و بر ماوراءالنهر به سال 747 تسلط یافت.*

چون امیر قزغن هم چند سالی بعد به دست قتلغ تمورخان که خواهرزن او را در حباله داشت کشته شد(795)، پسرش امیرزاده عبدالله در سمرقند به جای او نشست. وی نیز همانند پدر یک تن از اعقاب چنگیز را به خانی برداشت و به نام او حکومت ولایت را در دست گرفت. اما خانی که او به فرمانروایی اسمی برداشت بر ضد او با دشمنانش متحد شد و او را از میان برداشت. متحد او که این پیروزی را برایش مسلم ساخت حاجی برلاس خویشاوند تیمور و سرکردۀ ایل برلاس بود که ولایتِ  کَش هم در ضبط او قرار داشت. ولایات دیگر مثل خجند و بلخ و ختلان و شبورغان هم در دست امرای محلی بود. خان جدید -امیربیان سلدوز- که حاجی برلاس تابع و متحد او بود، در سمرقند اوقات خود را به عشرت و شادخواری می گذراند و به کار ملک چندان اعتنایی نداشت.*

امیرحسین نوادۀ قزغن هم در کابل مدعی منصب جدّ خود بود و فرصتی برای کسب قدرت می جست. درین میان تغلق تیمور نام از نوادگان جغتای از ترکستان لشکر به ماوراءالنهر کشید(761) و حاجی برلاس دفاع از شهرکش را در مقابل متحدان او دشوار یافت.* آن ولایت را به پسر تراغای خویشاوند خود که در آن هنگام بیست و پنج ساله بود رها کرد و خود  روی به خراسان نهاد و بدینسان تیمور پسر تراغای در یک محیط جنگ و شورش بی سرانجام در ماوراءالنهر قدم به صحنۀ حوادث عصر نهاد (762). وی که در عین حال سلحشوری  گربز و فرصت جوی بود از همان آغاز کار با اظهار طاعت نسبت به مهاجمان، شهرکش را از قتل و غارت نجات داد و تعداد قابل ملاحظه یی  چریک جنگجوی هم به دور خود گرد آورد.

در جنگهایی که در آن ایام بین امیر حسین با تغلق تیمور درگرفت، وی فرمانروایی ولایت کش را برای خود حفظ  کرد و چون با امیرحسین عهد دوستی و اتحاد برقرار کرد به دنبال شکستی که بر متحدش وارد گشت به ناچار ماوراءالنهر را ترک کرد.* در خراسان با سپاه کوچک خود به ملک معزالدین آل کرت پیوست.

یکچند در سیستان، به درخواست فرمانروای آن ولایت با یاغیان نکودری - از طوایف مغول- جنگ  کرد  و به جلادت و شجاعت شهرت یافت. درین جنگها بود که پای راستش به شدت مجروح شد و از آن پس به تیمور لنگ معروف گردید. گفتۀ ابن عربشاه که بر وفق ادعای او هنگام غارت کردن گوسفند پایش تیر خورد  با روایات دیگر که درباب مجروح شدن پایش هست منافات ندارد، چون برای او غارت همواره مرداف جنگ و در واقع لازمۀ آن بود.*

اتحاد با امیرحسین، بعداز آن هم  بارها او را با دشمنان وی درگیر ساخت و در جریان این احوال عهد، دوستی آنها هر روز بیش از پیش مستحکم گشت. بالاخره به ازدواج تیمور با اولجای ترکان خواهر امیر حسین انجامید و مدتها سرنوشت آنها را درگیرودار با مدعیان به هم پیوست. تیمور هم به سبب همین خویشی در خانوادۀ امیرحسین و بین لشکریان او گُورَکان خوانده شد: داماد. اما بعدها در غلبه بر سمرقند که امیر گورکان نیز در آن راه وی را یاری بسیار داد، چون امیرحسین نسبت به بعضی یاران تیمور بنای ناسازگاری گذاشت و برای دریافت  جریمه  آنها را در مضیقه قرار داد تیمور جریمۀ آنها را از اموال خویش پرداخت لیکن رابطۀ خود را با امیرحسین قطع کرد و از سمرقند به ولایت کش بازگشت. بالاخره اختلاف آنها شدت یافت و چون در همان اوقات زوجه تیمور،* اولجای ترکان خاتون، وفات یافت، برای گورکان ضرورتی جهت ادامۀ دوستی با امیرحسین باقی نماند. جنگ بین آنها اجتناب ناپذیر گشت و چندین بار منجر به زد و خورد بین سپاهیان طرفین گردید. آخرین بار در قلعۀ هندوان نزدیک بلخ، تیمور سپاه وی را به محاصره انداخت امیرحسین مغلوب شد و به دست یاران خویش به قتل رسید.

با این پیروزی تیمور در بلخ به فرمانروایی مستقل در رمضان 771 رسید و خود را صاحبقران خواند. چهارتن از زنان امیرحسین را نیز به ازدواج خود درآورد و باقی را به سرداران خویش بخشید.*



 

ادامه مقاله در ادامه مطلب...



برچسب ها : حکومت تیموریان , تاریخ ایران اسلامی ,

نویسنده : امیر بهادر مری | دسته بندی : تاریخ ایران اسلامی ,

تاریخ ارسال مطلب : جمعه 8 مرداد 1389 - 09:40 ب.ظ

ایلخانیان در یک نگاه



(756-653ه/1355-1258م)

 

« پس از مرگ چنگیزخان مغول،* سرزمین هایی که به تصرّف وی درآمده بود بین بستگانش تقسیم شد. پهنۀ ‌ایران ‌به هُلاکوخان رسید و او سلسله پادشاهی ایلخانان مغول یا خانان محلّی را تشکیل داد که حدود صد سال در ایران ادامه داشت.

هُلاکوخان در آغاز ورود به ایران، درسال 653ه/1254م، درصدد برانداختن اسماعیلیان برآمد که بیشترین مزاحمت را برای گماشتگان وی فراهم آورده بودند. به این منظور امیران محلّی را فراخواند و ایشان نیز از ترس، همکاری با او را پذیرفتند. در بهار همان سال هُلاکو از جیحون گذشت و در ناحیه سمرقند با امیرارغون فرمانروای‌ خراسان روبه رو شد. امیرارغون عطاملک جُوینی دبیر خود را به خدمت هُلاکو گماشت.* در توس، ناصرالدین محتشم، رئیس اسماعیلیان قُهستان، که مردی فاضل و دانش‌پرور، بود با هدایا نزد هُلاکو آمد و اظهار اطاعت کرد. هُلاکو او را گرامی داشت و حکومت شهر تون (فردوس) در قاین را به او سپرد. سپس یکی از سرداران خود را مأمور از بین بردن قلعه های اسماعیلیان در نواحی مختلف قُهستان کرد.

پس ‌از تسلیم رکن الدین خورشاه، آخرین رئیس اسماعیلیه قزوین، هُلاکو فرمان داد قلعه‌های اسماعیلیان در جبال البرز را، که تعدادشان به صد می رسید، غارت‌ و ویران کنند. دراین واقعه عطاملک جُوینی از خان مغول اجازه گرفت کتاب های نفیس کتاب‌خانه بزرگ قلعه اَلَموت را جدا کند. مانده کتاب ها که‌ شامل اسناد مهمّی درباره اسماعیلیان بود درشعله های آتش سوخت.*

پس از برافتادن اسماعیلیه، هُلاکوخان رهسپار بغداد شد. سپاهیان سی و هفتمین خلیفه عباسی که مردی ضعیف و بی اراده بود واطرفیانی فاسد و ناشایست داشت به یک حمله از هم متلاشی شدند و بغداد به تصرّف مغولان درآمد. به دستور هُلاکو خلیفه و پسران او و نزدیک به سه هزار تن ازبزرگان و اعیان دستگاه خلافت ‌را کُشتند. شهر نیز تاراج و ویران گردید. گفته‌اند که کشتن خلیفه و برانداختن خلافت اسلامی بیش از همه بر اثر توصیه‌های خواجه نصیرالدین طوسی وزیر هُلاکوخان و مؤیدالدین محمدبن عَلقَمی وزیر خلیفه بغداد صورت گرفت که هردو از شیعیان علوی بودند و از خلافت بنی عبّاس نفرت داشتند.

جدایی کامل دولت ایلخانان از خان های مغول چین در زمان غازان خان در اواخر قرن هفتم هجری/سیزدهم میلادی، صورت گرفت. جانشینان هُلاکوخان به سرعت خوی و آداب ایرانی گرفتند و درصدد جبران خرابی ها و ویرانی های حمله مغول برآمدند.* البتّه دراین کار وزیران و مشاوران ایرانی سهم مهمّی داشتند زیرا مغولان دانشمندان و بزرگان ایرانی را برکشیدند. نوشته اند که هُلاکوخان بی اجازه خواجه نصیرالدین طوسی آب نمی خورد. وزیران ایلخانان مغول همگی مردمی آگاه و کاردان بودند تا آن‌جا که به تدریج خانان مغول نه تنها مسلمان و شیعه شدند که با بزرگ داشت شاعران و نویسندگان و عارفان زمانه برای خود محبوبیتی به دست آوردند.*

دوران تسلّط مغول یکی از دشوار ترین روزگارانی است که تاریخ مردم ایران به یاد دارد. کشتار و ویرانی و غارتی که در زمان چنگیز خان آغاز شده بود مدّت ها ادامه یافت. مغولان با آن که براثر تربیت وزیران بزرگ ایرانی خود خوی خشن بیابان‌گردی را ترک گفتند امّا فرمان روایانی حریص، دهن بین و بی محابا بودند و بیشتر وزیران خود را به طمع تصاحب اموالشان کشتند.

در این دوران، وضع کشاورزان و روستاییان نیز بسیار سخت بود. مأموران مغول گاه سالی دو تا سه بار برای گرفتن مالیات و خراج به سراغ آنان می رفتند و برای حصول درآمد بیشتر از شکنجه وکشتن آنان خودداری نداشتند. پیشه وران و صنعت گران نیز چون بردگان ابزار و ابزار جنگ را برای مغولان می ساختند امّا از هیچ حقّ و منزلت انسانی برخوردار نبودند.*

با این همه، شخصیت های بزرگ و برجسته ای در عالم اندیشه و ادب دراین روزگار به پدیدار شدند و مردم ستم دیده را تسلّی بخشیدند. مولانا جلال الدین محمّد و سعدی شیرازی، دوستاره درخشان ادب فارسی با اندیشه های والا و سروده های جاودانی خود بر دردهای بی پایان مردم آن روزگار مرهم نهادند. دانشمندان و بزرگانی نیزچون قطب الدین محمود شیرازی و خواجه نصیرالدین طوسی در فلسفه و نجوم و اخلاق و جامعه شناسی آثاری ارزنده پدید آوردند. ایلخانان مغول پس از چندی چنان درجامعه ایرانی حل شدند و ارزش‌های قومی و آرمان‌های ایرانیان را از آن خود کردند که دیگر چه از نظر نژادی و چه از نظر فرهنگی عنصری جدا و بیگانه در ایران نبودند.*

 

غازان خان (703-694ه/1303-1294م)

غازان خان نخستین ایلخان مغول است که رسماً مسلمان شد. نام خود را به محمود برگرداند و سرداران سپاه را وا داشت که اسلام آورند. آن گاه از خاقان های مغول چین بُرید. به این ترتیب، هنگامی ‌که به سال 694 ه/1294م در تبریز به تخت نشست مسلمانی مؤمن بود که به ویرانی همه کلیساها و معبدهای یهودی و بودایی و زَرتُشتی فرمان داد تا به جای آن ها مسجد ساخته شود.* دوران سلطنت غازان بسیار کوتاه بود امّا او که سرداری دلیر و مردی دانشمند و با ذوق بود دراین مدت کوتاه در صدد بود شالوده جدیدی برای کشورداری بنا نهد.

وی درآغاز سلطنت، خواجه صدرالدین احمد خالدی زنجانی را که معروف به صدر جهان بود به وزارت برگزید. امّا وی چندی بعد متّهَم به سوء استفاده از اموال دیوانی شد و غازان امر به کُشتن او داد. پس از آن سعدالدین محمّد مستوفی ساوجی را به وزارت برداشت. نیابت وزیر را به خواجه رشید الدین فضل الله، طبیب،* مورّخ و دانشمند بزرگ روزگار خود داد.

غازان خان سرداری دو جنگ بزرگ را به عهده گرفت. در نخستین آن ها تا شام و مصر پیش روی کرد. امّا در جنگ دوّم از پادشاه مصر شکستی سخت خورد و از این واقعه چنان اندوهگین شد که مرگ او را در سال 703 ه/1303م درحالی که تنها سی و سه سال داشت بر اثر آن ناراحتی دانسته اند.* غازان خان علاوه بر زبان مغولی و فارسی، زبان های عربی، چینی، تبّتی و لاتینی را نیز می دانست و به علوم طبیعی و پزشکی و کیمیاگری بسیار علاقه مند بود. نوشته اند که خود آزمایشگاه بزرگی داشت و درباره آثار مواد مختلف مطالعه می‌کرد. رواج  میناکاری را که نوعی  کار هنری بر روی فلز است نتیجه آزمایش های او دانسته اند. وی هنگام شکار علف های گوناگون را، به قصد یافتن گیاهان دارویی که آن ها را نیک می شناخت جمع می کرد.*

غازان خان بر پایه بررسی قوانین اقوام مختلف یاسا یا قوانین چنگیزی را که درحال فراموش شدن بود اصلاح و تکمیل کرد و متناسب با اوضاع زمان خود قوانینی تازه برآن افزود و مجموعه ای فراهم آورد که به یاسای غازانی شهرت یافت. دراین قوانین جدید جدول دقیق اوزان و ارزش کالا و سکّه های رایج، جلوگیری از رباخواری، تشکیلات منظّم راه داری، نگهبانی از جاده ها، مالیات های منصفانه که به آبادانی سرزمین های بایر کمک کند و بسیاری قوانین دقیق و سنجیده دیگر پیش‌بینی شده بود.*

غازان خان به ساختن شهرها و بناهای با شکوه نیز عشق می ورزید. وی سال ها پیش از وفات ناگهانی خود دستور داد میان تبریز و زنجان شهری به نام سلطانیه ساخته شود. گنبد عظیم و جالب توجه این شهر که برای آرامگاه او ساخته شد هنوز باقی است و گور او را در خود دارد. شَنب غازان نام دیگری بود که به این ناحیه داده بودند. سلطانیه یا شَنب غازان بعدها در حملات مهاجمان از بین رفت.

غازان خان از معدود فرمان روایان مغولی بود که میان ایرانیان محبوبیت یافت. نه تنها از آن جهت که مسلمان شد و به دین مردم گروید،* بلکه از آن رو که مردی عادل، دانا و نیکوکار بود. غازان خان کوشید تا، با برقراری پایه های درست کشورداری، خرابی های لشکریان مغول را جبران کند و مردم ستم دیده ایران را به بهروزی رساند.


برچسب ها : ایلخانیان در یک نگاه , تاریخ ایران اسلامی ,